ه بهانه 14 مرداد 68؛ سالروز شهادت جوان جهان اسلام
درباره مصطفی...
انفجار دو بمب در هتل « بورلی هاوس » ، لندن را در شوک فرو برد...
مصطفی مازح، بیست ساله، در تاریخ پنجم اگوست 1989، چهاردهم مرداد ماه
1368 ، ساعت ۲/۴۵ دقیقه بعد از ظهر با انفجار بمبی که سه طبقه بالاتر و
سقف هتل ۵ طبقه را ویران ساخت، در اتاقش کشته شد و تکه های بدنش بین طبقات
سوم و چهارم پخش گردید.
بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان میرسانم مؤلف کتاب «آیات شطانی» که
علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای
آن، محکوم به اعدام میباشند.
انفجار دو بمب در هتل « بورلی هاوس » لندن را در شوک فرو برد.
«روزنامه دیلی تلگراف» چاپ لندن نوشت: «دیروز یک گروه اسلامی در لبنان
اعلام کرد که تروریستی که روز پنجشنبه، براثر انفجار بمبی در هتلی در غرب
لندن از بین رفت، یکی از اعضای آنها بوده که در حال تدارک حملهای به سلمان
رشدی بوده است.
«اسکاتلند یارد» در حال تحقیق در این زمینه است و در حال حاضر، مشخص شده
است که پنجشنبه بعد از ظهر دو بمب در هتل «بورلی هاوس» واقع در منطقه «
ساکس گاردنز پادینگتن » منفجر گردیده است. تصور میشود که اولین بمب، به
هنگام سوار کردن آن توسط تروریستی که معتقدند الجزایری یا مراکشی میباشد و
بنام «مازح» ملقب است، منفجر گردید و انفجار دومین بمب، 15 دقیقه بعد
متعاقب انفجار اول صورت گرفته است.
بمبها، در مجموع حاوی 5 پوند مواد منفجره پلاستیک نظامی بوده است که احتمالاً از نوع «سمتکس» میباشد.
اطلاعات زیادی از مازح در دست نمیباشد، به جز اینکه چنین گمان میرود که
او با قایق وارد انگلستان شده و مواد منفجره را در کوله پشتی سبز رنگی حمل
میکرده است، هیچ پاسپورتی از او در هتل به دست نیامده است.
" مازح " با پرداخت ۳۹ پوند و ۵۰ پنس، یک اتاق یک تختی را روز سه شنبه در
هتل رزرو کرد و قرار بود دیروز آنجا را ترک کند. آقای «تونی گنوزو» مدیر
هتل گفت که ابتدا نامبرده هتل را برای یک شب رزرو کرد، اما بعد با پرداخت
نقدی صورت حسابش مدت اقامت خود را تمدید نمود.
به دلیل ویرانی ساختمان، بازرسی هتل توسط کارشناسان مختل گردیده است و بعید
به نظر میرسد که اجزای متلاشی شده بدن بمب گذار برای کالبد شکافی تا
اواخر امروز به بیرون از هتل منتقل گردد.
دلم برای تو تنگ است مصطفی مازح
عزیز خط شکن من، دلاور فاتح
رفقایش این حرف ها را قبول ندارند. حتی کسانی هم که یک باری با او دمخور
شدند. مصطفی کسی نبود که دست و پایش را گم کند و سر بزنگاه همه چیز را خراب
کند. کسی که پانزده روز بعد از عقدش تا لندن و هتل رشدی برسد کسی نیست که
مثلا داخل آسانسور هتل و بخاطر شدید شدن ضربان قلبش بند را به آب داده باشد
و به قول اسکاتلندیاردی های ناکس ریق رحمت را سرکشیده باشد.
رفقایش این حرف ها را قبول ندارند. عده ای شان مثل اینکه روز برای تو روشن
است می گویند انگلیسی های بی شرف به صندلی اتاقش بسته اند و خودشان منفجرش
کرده اند.
مصطفی مازح، بیست ساله، در تاریخ پنجم اگوست 1989، چهاردهم مرداد ماه
1368 ، ساعت ۲/۴۵ دقیقه بعد از ظهر با انفجار بمبی که سه طبقه بالاتر و سقف
هتل ۵ طبقه را ویران ساخت، در اتاقش کشته شد و تکه های بدنش بین طبقات
سوم و چهارم پخش گردید.
بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان میرسانم مؤلف کتاب «آیات شطانی» که
علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای
آن، محکوم به اعدام میباشند. از مسلمانان غیور میخواهم تا در هر نقطه که
آنان را یافتند، سریعا آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به
مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس که در این راه کشته شود، شهید است ان
شاء الله. ضمناَ اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او
را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. والسلام
علیکم و رحمة الله وبرکاته
روح الله الموسوی الخمینی
29 بهمن 1367/ 11 رجب 1409
همه ماجرا از همین فتوا شروع شد. خمینی کبیر این حکم را 6 ماه پیش از رحلتش
به گوش جهانیان رساند و مصطفی مازح دو ماه پس از سفر پیر و مرادش به او
پیوست.
شنیدن خبرهای منتشره بعد از این حکم، فتوای میرزای شیرازی را در وسعتی به
اندازه همه مسلمانان جهان تکرار می کند. مترجم ایتالیایی کتاب بدست
مسلمانهای ایتالیا تا سر حد مرگ آسیب می بیند و مترجم ژاپنی کتاب بر اثر
حمله مسلمانان کشورش کشته می شود. خود سلمان رشدی هم سخنش شنیدنی است:
" روزی که ناشر نروژی مورد اصابت گلوله قرار گرفت یکی از بدترین روزهای عمر من است ."
او در آن ایام تنها طی 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغییر داد. چنان فضای
جهنمی بر زندگی او حاکم گردید که همسرش از وی جدا شد و در مطبوعات وی را
«فردی بزدل» نامیدند.
بعد از آن واقعه «سازمان جهادگران اسلام» اعلام کرد: مسلمانان اکنون برای
از دست دادن اولین شهیدی که به هنگام انجام مقدمات حمله علیه سلمان رشدی
مرتد جان خود را از دست داد، سوگوارند و شهدای بعدی به این اهداف خواهند
رسید.
گروه فوقالذکر در این بیانیه تاکید کرده است که هر فردی، از جمله خانم
تاچر که از رمان «آیات شیطانی» رشدی حمایت کند، بهای آن را خواهد پرداخت.
تا دو سال پس از صدور حکم اعدام، سلمان رشدی جرأت سفر به خارج انگلستان را
پیدا نکرد و بعد از آن هم با یک هواپیمای جنگی در سال 1991 میلادی برای
سخنرانی به دانشگاه کلمبیا در آمریکا رفت و برگشت. محافظت از او پس از صدور
حکم حضرت امام بر عهده «اسکاتلندیارد» (پلیس انگلیس) قرار گرفت.
هزینه های حفظت جان او بقدری سرسام آور گشته است که یک بار شاهزاده چارلز
(ولیعهد انگلستان) اعلام کرد: «سلمان رشدی سربازی پر خرج برای مالیات
دهندگان انگلیسی است.»
همچنین شرکت هواپیمایی بریتیش ایر ویز، حضور رشدی را در هواپیماهای خود تا
سال 1998 ممنوع اعلام کرده و شرکت هواپیمایی ایرکانادا چند سال پیش سفر
رشدی را با پروازهای خود غیرممکن اعلام نمود.
سلمان رشدی، مسلمان هندی تباری است که تبعه انگلستان محسوب می شود و «آیات
شیطانی» پنجمین رمان این نویسنده 41 ساله است. این کتاب، داستانی است بلند
در 9 فصل که شخصیت های آن را حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه)، همسرانش و
صحابی شناخته شده اش و حضرت جبرئیل تشکیل می دهند.
نوشتاری سراسر توهین به مقدسات دین مبین اسلام.
رشدی عضو انجمن سلطنتی ادبیات انگلستان بوده و کتاب مذکور را به سفارش
«گیلون ریتکن» ، رییس یهودی انتشارات وایکینگ، با دستمزد بی سابقه 850 هزار
پوند نوشته است.
به دنبال چاپ و انتشار این کتاب و به تبع آن فتوای تاریخی حضرت امام خمینی
(ره)، در شرایطی که ایران در سوگ رحلت پدرش می سوخت و لبنان اسیر جنگ و
جدال با مهمان ناخوانده ای به نام رژیم متجاوز اسرائیل بود، جوانی به نام
مصطفی مازح در وصیت نامه خود خطاب به امام نوشت:
" فرمایشات تو را در هر زمان و مکان اجرا خواهیم کرد… شجاعت تو را در هر
زمان در برابر دشمنان به یاد خواهیم آورد. در روز برگزاری نماز در قدس
شریف، تو را به یاد جهانیان خواهیم آورد.
ای امام عزیز… همانا من با تو پیمان میبندم که همیشه در راه روشن تو خواهم
بود و تحت اوامر نائب بر حقت سید علی خامنهای، بر این راه روشن باقی
خواهم ماند.
فرمایشات او فرمایشات تو خواهد بود. فکر و اندیشه او همان فکر و اندیشه
تو و نظرات او همان نظرات تو خواهد بود. به درستی که تو شجاعت را به او
آموختی و ما الان سرباز او هستیم، همانگونه که امر فرمودی. باقی خواهیم
ماند بر این جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی والایی که برای حضرت مهدی (عج)
ولی عصر زمان است. "
و به دنبال این پیمان به لندن مهاجرت نموده و در راه اجرای فرمان رهبر مسلمانان جهان در تاریخ 14 مرداد 1368 جامعه گلگون به تن کرد.
بقایای پیکرش، هشت ماه در انگلستان باقی ماند تا سرانجام به جنوب لبنان
منتقل و در دوم رمضان 1369 در یکی از روستاهای جنوب لبنان به خاک سپرده شد
دلم برای تو تنگ است مصطفی مازح
عزیز خط شکن من، دلاور فاتح
قیام مثل تو باید! دوباره جان بازید
شکست هجمه ی دشمن به دستت آغازید
کسی که منتظر ماندن کسان ننشست
و عهد یاری مولای خویش را نشکست
وکاش خون تو مازح درون رگ ها بود!
و کاش مثل تو صدها غیور، این جا بود!
...
بیا و هم قدمی کن که راه را برویم
بغل بگیر که از راه راست گم نشویم
دلم برای تو تنگ است مصطفی مازح
حیات بی تو چه ننگ است مصطفی مازح
شعر از محمد صادق شهبازی

بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد. باورم نمی شد به زیارت خانه خدا مشرف می شوم. مهریه ام صد و پنجاه تومان بود. پدر شوهرم به من گفت مهریه ات را ببخش، به پسرم می گویم با ثبت نامتان کند مکه. همین هم شد. ثبت نام کردیم و رفتیم زیارت خانه خدا. همه چیز سفر خوب بود و داشت مثل رویاهایم پیش می رفت. با خانواده های جوانتر کاروان حسابی گرم گرفته بودیم. هرچه بود سفری بود به خانه خدا. همه چیزش به نظرم منحصر بفرد می آمد. حتی اتفاقات تلخ روز آخرش.
بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد. بلند شد و ما را به سوی ایران برگرداند.تا آن روز، انقدر همسفرانم را خوشحال ندیده بودم. ولی من حسی جدید داشتم خوشحالی توام با اشک هایی که از سر بی کسی از چشمانم سرازیر بود. انگار چیزی را جاگذاشته بودم. قلبم می خواست از سینه ام بیرون بزند. دلم می خواست همان لحظه هواپیمای لعنتیمان دور می زد و بر می گشت جده. برمی گشت پیش جوادم. بر می گشت و من را هم همانجا می گذاشت. شانه هایم می لرزید. صندلی کناری ام خالی مانده بود. خانم یعقوبی که در جریان سفر با او دوست شده بودم سرم را به سینه اش می فشرد و با حرکت آرام بدنم به جلو و عقب، پا به پایم گریه می کرد.
بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد و پس از مسافتی نه چندان طولانی روی باند جده آرام گرفت. کشور هنوز در جنگ بود و ما با داشتن رهبری مثل امام احساس غرور و افتخار می کردیم. مسلمانهای کشور های دیگر از اوضاع و احوال انقلاب و امام می پرسیدند. اسرائیل لبنان را اشغال کرده بود و امام یک تنه در برابر شرق و غرب و اسرائیل و دشمنان بشریت موضع گیری می کرد. یادم هست بارها و بارها امام درباره لزوم وحدت بین مسلمان ها سخن گفته بود. گفته بود اگر هر مسلمانی یک سطل آب روی اسرائیل بریزد غرق خواهد شد. پیامش برای آل سعود را هم برایمان خوانده بودند. جواد می گفت در این شرایط بحرانی دعوای بین مسلمانها آرزوی آمریکاست.
آن سال هم مثل سالهای قبل ما برای اعلام برائت از کفار و مشرکین آماده شدیم. اواخر جنگ بود. سال 66. دقیقا نهم مرداد 66. نماز عصرمان را که خواندیم رفتیم برای راهپیمایی و تظاهرات و رساندن اعتراض و خشممان به کسانی که خون هزاران بیگناه را در سراسر دنیا می ریزند.غالب جمعیت را ایرانی ها تشکیل می دادند. البته از زائرهای کشور های دیگر هم بودند اما آن روز به طور غیر منتظره ای حاجیان کشور های دیگر کمتر دیده می شدند . اصلا روسای کاروانها قرار گذاشته بودند که حجاج خود را بیاورند. اما نمی دانم چرا آن جمعه ایشان نیامده بودند. البته بعد ها معلوم شد که یکساعت قبل از شروع راهپیمایی، درهای ورودی به بنای بزرگ مخصوص حجاج اردنی و فلسطینی بسته شده و به هیچ کس اجازه داخل یا خارج شدن از آن داده نمی شده است. بعدا شوهر خانم یعقوبی به من گفت می خواستند ایرانی ها را قلع و قمع کنند.
برنامه تظاهرات و راهپیمایی ساعت چهار و نیم بعد از ظهر با تلاوت قرآن کریم شروع شد.رفته بودیم منطقه العباده و قرار بود به طرف مسجد الحرام حرکت کنیم تا بتوانیم با اتمام تظاهرات در برنامه نماز مغرب و عشا شرکت نماییم.
بعد از قرائت قر آن آقای کروبی به عنوان نماینده امام پیام ایشان را که به حاجیان داده بودند خواند. پیام امام مثل همیشه پر غرور و انرژی بخش بود.
« قلم ها و زبان ها و گفتار ها و نوشتار ها عاجز است از شکر نعمت های بی پایانی که نصیب عالمیان شده و می شود ...
... و حمد و شکر بی پایان بر ذات مقدس ربوبیت که با تربیت های معنوی خود ملت ایران را از غرقاب فساد و ستمشاهی نجات بخشید و راه و رسم زیستن مستقل در پناه بیرق شکوهمند اسلام را به آنان آموخت و امروز در جهان کشوری نیست جز ایران که از دخالت ابرقدرت ها پیراسته باشد و سرنوشت خویش را خود بر اساس اسلام عزیز تعیین کند...
... مگر تحقق دیانت جز اعلام محبت و وفاداری نسبت به حق و اظهار خشم و برائت نسبت به باطل است ؟ حاشا که خلوص عشق موحدین جز به ظهور کامل نفرت از مشرکین و منافقین میسر شود و کدام خانه ای سزاوارتر از خانه کعبه و خانه امن و طهارت و ناس که در آن به هر چه تجاوز ستم و استثمار و بردگی و یا دون صفتی و نامردی است عملاً و قولاً پشت شود...
فریاد برائت ما ، فریاد برائت مردم لبنان و فلسطین و همه ملت ها و کشورهای دیگری است که ابرقدرت های شرق و غرب خصوصاً آمریکا و اسرائیل به آنان چشم طمع دوخته اند و سرمایه آنان را به غارت برده اند و نوکران و سرسپردگان خود را به آنان تحمیل کرده اند و از فواصل هزاران کیلومتر راه به سرزمین های آنان چنگ انداخته و مرزهای آبی و خاکی کشورشان را اشغال کرده اند....
خداوندا تو میدانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران ومادران خود برای عزت ودین تو به شهادت می رسند و بالبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی انتهای تو بال و پر می کشند... »
بالاخره جواد من هم پر کشید. درست مثل هواپیمایی که مدت مدیدی باشد بخواهد از روی باند کنده شود. از آن روز به بعد هر وقت می خواهم با هواپیما جایی بروم درست لحظه کنده شدنش از روی زمین بغضم می ترکد و مهماندار ها شتابان خودشان می رسانند.
از آن روز و از آن سفر به بعد فقط به کربلا می روم. وقتی به صحن و سرای اباعبدلله وارد می شوم حس می کنم جوادم میان کشته های حسین آرمیده است.
اما خاطره درناک آن روز هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.
آن روز غروب بعد از اینکه راهپیمایی تمام شد و پلاکاردها را جمع کردیم . ستونهای بیشماری از سربازان سعودی به سمتمان حمله ور شدند. با پاشیدن آب سعی در پراکنده کردن ما داشتند. ولی نه، انگار از قبل همه چیز برنامه ریزی شده بود. از پشت بام های خانه های سمت چپ مشرف به جمعیت، به سمتمان سنگ و آجر پرتاب می شد. خشابهایشان پر بود و اسلحه هایشان مسلح. جواد از من دور و دور و دور تر شد. روحانی کاروان داد می زد مسلمانان مگر این جا مکان امن الاهی نیست...
در این سانحه دردناک قریب 500 تن کشته و 700 نفر زخمی شدند. جواد لاهوتی، به علت صدمات وارد شده در روز درگیری و عدم پذیرش بیمارستانهای سعودی در روزهای بعد از واقعه، به فیض شهادت نایل آمد.
حضرت امام خمینی (ره) در پاسخ به نماینده خود در حج و در خصوص این واقعه فرمود:
اگـر هـزاران مـبـلـغ روحانی را به اقطار عالم می فرستادیم تا مرز واقعی بین اسلام راستین واسلام آمریکایی و فرق بین حکومت عدل و حـکـومت سرسپردگان مدعی حمایت از اسلام را مشخص کنیم ، بصورتی چنین زیبا نمی توانستیم
بزرگی را پرسیدند: زندگی چند بخش است؟ گفت دو بخش است، کودکی و پیری ..
گفتند: پس جوانی چه؟ گفت: "فدای حسین"
روز جوان مبارک

پدر توابین...
ان الله اشترا من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه
... بهترین نوع مردن شهادت در راه خدا میباشد؛ شهادت را انسان انتخاب میکند ... و این بنده سالهاست که خود چگونه مردن را انتخاب کردم که امیدوارم خداوند نصیبم کند .
کل وصیت نامه محمد کچویی هفت هشت خط بیشتر نیست. اینکه بهترین مردگان شهیدانند و آن روز بزرگترین خطر برای انقلاب جریان نفاق بود و سازمان مجاهدین خلق. کلامی که قلّ است و دَل.
نام، محمد. شهرت کچویی.
شهیدی که یک خیابان در شمال شهر تهران و درست پایین دانشگاه بهشتی، در محله ولنجک به نامش است. قرابت خیابانی که به اسم اوست با دانشگاهی که به اسم شهیدِ بهشتی است برایم به حروف مقطعه قرآن می ماند.
هشتم تیر، محمد از پی مصطفی بهشتی به آسمان پرمی کشد. هنوز مردم گیج و منگ شهادت هفتاد و دو تن هستند. خیلی ها ماتشان برده است و نمی دانند برای کدام شهید حزب جمهوری گریه کنند. از طرفی عده ای جلوی بیمارستان بهارلو تجمع کرده اند. شنیده اند قلب آقای خامنه ای خوب کارنمی کند. آمده اند قلبشان را با آقا عوض کنند.
ششم تیر هنوز تمام نشده که ساختمان حزب دود می شود و به هوا می رود. خبرها بین مردم دهان به دهان می چرخد. عده ای می گویند منافقین و گروهک فرقان از کنفرانس گودالوپ لیست ترور گرفته اند. منافقین مثل سگ هار به جان مردم افتاده اند.
اصل قائله را از سی خرداد شروع کردند. امتناع از خلع سلاح و بعد ریختن به خیابان و کشتار بی هدف و کور مردمی که شبیه طرفداران حکومت وقتند. مثل آنهایی که ریش دارند یا چادری ها. با انواع سلاح گرم و سرد؛ حتی با کاتر.
امثال محمد کچویی از این اتفاقات بدجوری ناراحت شدند. کچویی یادش می آید وقتی را که هم بند مجاهدین در زندان اوین حبس می کشید. آیت الله مهدوی می گوید: کچویی چون قبل از دستگیری کارش صحافی بود، مطالب و اطلاعات مجاهدینی ها را بعد از ریزنویس روی جلد قرآن و مفاتیح جا سازی می کرد و در دیدار با خانواده اش به بیرون از زندان انتقال می داد. امثال بنده و او و آقای ربانی باورمان نمی شد که این گروهی که انقدر برایشان زحمت کشیدیم حالا بیایند و بیانیه بدهند و اعلام ایدئولوژی مارکسیستی کنند، بی خدا و قیامت بشوند.
از همان سال 54 در زندان کسانی مثل کچویی بنا را می گذارند بر سخت گیری بر منافقین و به هیچ عنوان با آنها کنار نمی آیند. کچویی معتقد بود نفاق در بین مجاهدینی ها ریشه دوانده وخطر آنها که نماز می خوانند و منحرفند از فرقانی ها خیلی بیشتر است. معتقد بود فرقانی ها امکان اصلاح شدن دارند. بخاطر همین بعد از انقلاب سرپرستی زندان اوین را پذیرفت.
آقای هاشمی رفسنجانی می گوید: این معلوم است کسانى که خودشان زندان بودهاند و مدتها آنجا زندگى کردهاند، از لحاظ روحى حاضر نیستند ـ اگر وظیفه بر آنها تحمیل نکند ـ بروند زندان انجام وظیفه کنند، سراغ کارهاى دیگرى میروند. من تعجب کردم وقتى شنیدم که شهید کچویى مسئولیت زندان را قبول کرده است و یک بار وقتى ایشان را دیدم مخصوصاً از این جهت سئوال کردم، دلیل آورد که چون خودم زندانى بودهام و رنج و درد زندانى را میفهمم و به خاطر تجربهاى که دارم میتوانم به زندانیها خدمت بیشترى بکنم، میدانم که زندانى را چه چیز خوشحال و چه چیز ناراضى میکند و هم چنین طرز برخورد با خانوادههاى زندانیان را میدانم، به همین دلیل هم این کار را انتخاب کردم و خیلى هم فشار روى من میآید.
نام، محمد. شهرت: پدر توابین.
بعد از شهادتش بعضی از زندانی های توبه کرده برایش گریه می کردند. خیلی از منافقین زندانی و غیر زندانی همان موقع هم کار کاظم افجه ای را احمقانه می دانستند. از بس که کچویی با زندانی هایش مهربان بود. مرتب با زندانی ها صحبت می کرد و همواره به این و آن امید هدایت آنها را می داد.
شهید لاجوردی می گوید: یک روز محمد با یکی از منافقین برخوردی داشت، خب محمد سرپرست زندان بود و در مقابل او، یک زندانی قرار داشت. وقتی نصیحتش می کرد که وضع زندان را به هم نریزید و مقررات را رعایت کنید، او با گستاخی هر چه تمام تر آب دهان به صورت محمد انداخت. محمد هم با آقایی هرچه تمام تر تف را از صورت خود پاک کرد و به او گفت که "این برخورد شما یک برخورد انسانی نیست" و در همین حد بسنده کرد. با اینکه خب حاکم بود و قدرت داشت و می توانست هر نوع عکس العملی نشان بدهد، ولی عکس العمل او در همین یک جمله خلاصه شد و کوچک ترین واکنشی نسبت به آن زندانی نشان نداد.
شاید بخاطر همین است که وقتی کاظم افجه ای او را زد، خودش را هم کشت. همه توابین گریه کردند و افجه ای هم از پله ها به پشت بام فرار کرد و خودش را از آن بالا پرتاب کرد پایین.
کاظم افجه ای، از اعضای مجاهدین، بعد از انقلاب اظهار ندامت و پشیمانی کرد و با جلب نظر مسولین، به منظور کمک به زندانیان در اوین مشغول بکار شد. خبر انفجار دفتر حزب که در زندان پیچید، منافقین با برنامه قبلی در زندان اوین شورش کردند. حاکم شرع آیت الله گیلانی به همراه شهید لاجوردی و شهید کچویی، پس از آرام کردن اوضاع همه خاطیان را در محوطه زندان جمع کرده تا در خصوص جرمشان تصمیم گیری کنند. دراین اثنا افجه ای به طرف این سه بزرگوار حمله می کند و شهید کچویی در برابرش می ایستد و از ناحیه سر هدف گلوله او قرار گرفته و به سوی اربابش حسین (ع) پرمی کشد.
نام، محمد. شهرت کچویی.
فرزند رمضان به سال ۱۳۲۹ در حاجی آباد قم به دنیا آمد. او تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی ادامه داد اما به دلیل شرایط بد اقتصادی خانواده به کار در بازار روی آورد و در کارگاه صحافی با محمد بخارائی که از مبارزین گروه مؤتلفه اسلامی بود، آشنا شد و جذب این گروه گردید.
وی در ۲۴ تیر ۱۳۵۱ به خاطر اعترافات حسین جوانبخت توسط رژیم شاه دستگیر شد. کچویی در دادگاه به یک سال حبس تأدیبی محکوم شد. اما پس از آزادی، ارتباط خود را با گروههای فعال و مبارز حفظ کرد و در آذر ۱۳۵۳ به دلیل همین ارتباطات و پشتیبانی ها دوباره دستگیر شد. او این بار در دادگاه به دلیل تکرار جرم به حبس ابد محکوم گردید. اما با تغییر شرایط سیاسی سال ۱۳۵۶ و فشار کمیسیون حقوق بشر، در ۲۸ خرداد ۱۳۵۶ مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد.
شهید لاجوردی آن زمان دادستان تهران بود. اگر در صفحات وب بگردی لقب کچویی را شهید جوانمردی می بینی. و این لقب را اسدالله لاجوردی به او داده است. « ... در حقیقت محمد، شهید جوانمردی اش شد.»
بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده ست
شهید اگر نتوان شد بهشت بیهوده ست

منابع:
(روزنامه جمهوری اسلامی، 9 تیر 1361، صفحه 6)
کانون هابیلیان
بخش خاطرات سایت رسمی آیت الله هاشمی رفسنجانی
وصیت نامه منتشره شهید محمد کچویی
پژوهش ارزنده محمد مهدی اسلامی در مرکز اسناد انقلاب اسلامی تحت عنوان:
پدر توابین؛ یادی از محمد کچویی شهید جوانمردی.
