ناگفتههاي عزت شاهي «گفتگوي جالب و خواندني با عزتالله مطهري (شاهي)»
1ـ جناب آقاي مطهري، شايد سالها باشد كه مصاحبههاي با شما يك روال كليشهاي پيدا كرده و با سوال از دوران بچگي و كودكي شما آغاز ميشود و آخرين سوال نيز مربوط به فعاليتهاي بعد از انقلاب شماست ولي قصد ما از اين گفتگو پرداختن به مسائل و موضوعاتي است كه تا به حال در مصاحبههاي با شما به آنها پرداخته نشده است و يا كمتر مورد توجه قرار گرفته است. لذا به عنوان اولين سوال، با توجه به تجربهي فراواني كه در اين زمينه داريد، بفرماييد كه تشكيلات سازمان مجاهدين آيا به نظر شما از ابتدا دچار انحراف بود؟
ـ موسس اين تشكيلات 3 نفر بودند. آقايان حيفنژاد، سعيد محسني و آقاي عبدي (نيك بين) آقاي عبدي جزوات سازمان را مينوشت ولي از همان اول هم نماز نميخواند و ماركسيست بود. يعني به صورت علني چنين اعتقاداتي را داشت. حالا من نميخواهم به دلايلي اين قضايا را بيشتر باز كنم، چون عدهاي در اين راه رفتند و شهيد هم شدند ولي از ابتدا ريشهي سازمان مشكل داشت و خراب بود و پايهي مذهبي و منسجمي نداشت. مشكل آنها اين بود كه از ابتدا حقايق را براي مردم و ديگران (حتي اعضاي خويش) نگفتند و خود را به عنوان يك گروه مذهبي جا زدند و از مذهب و روحانيت سو استفاده كردند. لذا بعد از علني گشتن عقايد آنها، بودند كساني كه در زندان به يك دفعه نماز خواندن را كنار گذاشتند و اعتراف كردند كه ما سالهاست مسلمان نيستيم و فقط به خاطر دستور مقامات بالاتر از جمله مسعود رجوي و ... تظاهر به نماز خواندن و دينداري ميكرديم و در بيرون زندان نيز به تدريج بسياري از مخالفان خود را به صورت ناجوانمردانه و غير انساني از بين بردند.
2ـ در ميان پاسخ به سوال اول از مسعود رجوي نام برديد. لطفاً در مورد او (از لحاظ رفتاري و شخصيتي) توضيح بدهيد؟
ـ مسعود رجوي، آدم سياسي كاري بود. يعني هر روز يك موضع ميگرفت. با هر كسي، هر روز يك برخورد داشت. مثلاً امروز با شما خوب بود، فردا بد ميشد و دوباره پس فردا خوب ميشد. حتي با گروهها هم چنين برخرودي داشت. و حتي اواخر هم كه چپ كرده بود و ماركسيست شده بود در زندان به صورت مخفيانه با ساواك زد و بندهاي زيادي داشت. وي بسيار ناجوانمردانه در زندان عليه ديگر مبارزين مسلمان و سالمي كه با او همراه نبودند جو سازي ميكرد و به آنها تهمت ميزد، لذا به همين خاطر و رفتارهاي سبك و نحيفي كه از خود نشان ميداد و عدم ثبات در تصميمگيريهايش، خود دوستان او، وي را «هرزهي سياسي» ناميده بودند. و در آخر هم همين مسعود رجوي كه داعيهدار مبارزه با ظلم و امپرياليسم شده بود، به دامان آمريكا و نوكر آن يعني صدام گريخت و خيلي از مسائل را ثابت كرد.
3ـ در مورد رفتارهاي ماكرسيست و منافقين در زندان توضيح بيشتر و جامعتري بدهيد.
ـ من از مدت 6 سالي كه زندان بودم، نزديك به 4 سال را به صورت انفرادي گذراندم ولي همان دو سالي نيز كه در زندان عمومي بودم، خاطرات بسيار بدي از آنها دارم. ببينيد، انسان از دشمن هيچ وقت توقع خاصي ندارد، لذا اگر ساواك ما را شكنجه ميكرد، ما تا آخر پاي آزار و اذيتهاي ساواك ايستاده بوديم و به نظر من رفتارهايي كه بعضي افراد در زندان به ديگران انجام ميدادند، از همه چيز بدتر بود و در واقع زندان در زندان بود! و همين رفتارهاي بچهگانه و ناجوانمردانهي آنها در بسياري از مواقع موجب بريدگي افراد از ادامهي مبارزه و بسياري از مسائل ديگر ميشد و من از ابتدا با آنان در اين رابطه به شدت مخالف بودم چون معتقد بودم بيشتر از هر چيز در اين ميان، روند مبارزات ضربه ميخورد.
آنان هر كسي را كه با خودشان هماهنگ نميديدند و كساني را كه زير علم آنان نميرفتند، دشمن خود ميدانستند و ميگفتند: «يا با ما يا بر ما» و ديگر جناح سومي را قبول نداشتند و معتقد بودند مخالفينشان بايد به هر شكلي نابود شود و به همين دليل نيز در زندان بر مخالفين خودشان وصلههاي زيادي ميچسباندند و در واقع آنان را از لحاظ شخصيتي خرد ميكردند و نان را به نرخ روز ميخوردند.
4ـ برخورد روحانيون با اين افراد درون زندان چگونه بود؟
ـ سال 54 بود كه سازمان، رسماً ماركسيست شدن خود را كاملاً علني و به صورت آشكار اعلام كرد و بعد هم شروع به از بين بردن بچههاي مسلمان عضو سازمان كرد. از جمله ترور شهيد واقفي، صمديه لباف و .... و بسياري را هم بر سر قرارهاي سوخته و لو رفته با ساواك ميفرستاد. خوب در آن موقع روحانيوني كه در زندان بودن خود را در اين قضيه مسؤل و مديون ميدانستند چرا كه بسياري از رفتارهاي آنها را تا قبل از اين ماجراها تاييد كرده بودند، لذا تصميم گرفتند تا اعلام مواضعي به طور جدي انجام دهند و اين بود كه 7 نفر از روحانيون درون زندان در آن زمان به نامهاي آقايان طالقاني، لاهوتي، رباني، هاشمي، منتظري، مهدوي كني و انواري حكم نجاست و تكفير ماركسيستها را اعلام نمودند. البته بايد اشاره كرد كه در آن موقع منافقين نيز هيچ گاه به طور صريح مواضع و عقايد خود را به روحانيون نگفته بودند و هميشه با تحريف وقايع و دروغ پردازي به دنبال مهر تاييد روحانيت براي كارهاي خويش بودند كه اين اصليترين دليل حمايت برخي روحانيون درون زندان در آن موقع از آنها بود.
5ـ با توجه به حرف و حديثهاي فراواني كه امروز از رفتارهاي آقاي طالقاني با منافقين در گذشته برجا مانده لطفاً از تجربهي خودتان در اين زمينه، براي ما توضيح دهيد. چقدر حرفهايي كه امروزه زده ميشود درست است؟
ـ در آن زمان روحانيون نظرات جداگانه و رفتارهاي مختلفي با هم نسبت به مجاهدين داشتند. به عنوان مثال آقايان منتظري، هاشمي و مهدوي كني ضمن آنكه آنها را تاييد نميكردند و به اصل جدايي از ماركسيستها معتقد بودند، ولي نظرشان اين بود كه اينها جوان هستند و بايد با آنان نرم برخورد كرد. كه البته خودشان به اين نتيجه رسيدند كه اينها قابل اصلاح نبوده و نيستند. ولي شخصي مانند آيتالله رباني شيرازي برخورد متفاوتتري داشت. او معتقد بود كه آنان دروغ ميگويند و به مسائل مذهبي اعتقاد درستي ندارند و لذا برخورد تندتري با مجاهدين داشت ولي در اين جمع آقاي طالقاني خيلي بيشتر از بقيه با مجاهدين قاطي بود و نسبت به آنان سمپاتي داشت. جهان وطني و باز فكر ميكرد. حتي قضايايي از جمله قضيهي شوراها كه بعد از انقلاب بوجود آمد را نيز ايشان وارد قانون اساسي كرد كه معتقد بود اقشار مختلف از جمله ماركسيستها نيز ميتوانند سهمي در انقلاب اسلامي داشته باشد! ايشان مجاهدين را قبول داشتند و بعد از انقلاب نيز حتي گردانندگان اصلي دفتر آقاي طالقاني همين افراد بودند. در واقع ايشان خيلي سياسي فكر ميكرد و خيلي خود را با روحانيت تطبيق نميداد.
6ـ حالا با اين همه، آيا مجاهدين به آنچه ميخواستند رسيدند؟
ـ خير و در واقع به همين علت از شخصيت ايشان سوء استفاده كردند و يك سري مزخرفات را راجع به شكنجههاي ايشان و دخترشان مطرح كردند. مسائلي كه واقعيت نداشت. چرا كه به آقاي طالقاني حتي كوچكترين توهين را نيز انجام نداند. و در بين روحانيون زنداني فقط ايشان بود كه با لباس روحانيت در زندان بود و اصلا شكنجه نشد، البته ايشان هم بسيار آدم با شخصيتي بود و در بازجوييها هم خوب عمل ميكردند. لذا بعد از زماني كه خود آقاي طالقاني نيز حكم تكفير آنان را اعلام نمودند، شايد اتهاماتي كه به ايشان زدند به شخص ديگري نزدند. زيرا ميگفتند: ما توقعي كه از آقاي طالقاني داريم از ديگران نداريم و مسائلي رو كه مطرح كردند فقط براي سوء استفاده بود و واقعيت نداشت. از جمله شكنجه دادن دختر آقاي طالقاني مقابل پدرش و يا اينكه بعد از سكتهي ايشان گفتند آثار شكنجه روي بدن ايشان باقي مانده كه آقاي طالقاني در يكي از مصاحبههاي همان زمان اعلام كردند كه من شكنجه نشدم.
7ـ آيا شما در مدتي كه زندان بوديد با دكتر شريعتي هم سلول بوديد؟ كلاً از رفتارهاي باز جوها با دكتر صحبت كنيد.
ـ بنده با ايشان هم سلول نبودم ولي گاهي اوقات نيز به صورت پنهاني با هم احوالپرسي ميكرديم ( كه شرح آن را خواهيم نوشت) ايشان را اصلا شكنجه نكردند و در واقع با وي به عنوان يك شخصيت سياسي برخورد ميكردند و ميخواستند ايشان را بخرند وعدهي پست و مقام بدهند و البته ايشان هم تا آن زمان قولي نداد. تا اواخر كه از ايشان قول گرفتند مقالاتي در روزنامهها بنويسد و به همين علت هم او را آزاد كردند. بعد هم مقالهاي از ايشان به نام «بازگشت به خويشتن» چاپ شد و بعد هم ايشان به صورت قانوني يا غير قانوني به خارج از كشور رفتند و همان جا سكته كردند و يكي از علتهاي سكتهي ايشان هم اين بود كه بسيار و به صورت افراطي سيگار ميكشيد.
8 ـ جناب مطهري يكي از سوالاتي كه براي بسياري از خوانندگان كتاب شما مطرح است اين است كه روزي كه خسرو گلرخي را براي بازجويي آخر و اعدام بردند، چرا خسرو كت و شلوار خود را به شما داد؟ مگر دوستان ماركسيست او آنجا حضور نداشتند؟ چه شد كه او شما را انتخاب كرد؟ (با توجه به اينكه او ماركسيست بود)
ـ آقاي گلرخي يك شخصيت روشنفكر سياسي بود ولي ماركسيست بود. ايشان در جشن فرهنگ شيراز كه شاه و فرح و ... قرار بود به آنجا بروند ميخواستند با دوستان خود فعاليت مسلحانه انجام دهند و اسلحه درون دوربينهايشان مخفي كرده بودند. قسمتي از نقشهي آنان لو رفت ولي اصل قضيه همچنان مخفي مانده بود. لذا مدتي هم با من در كميتهي مشترك هم سلول بود. او وقتي شرايط ما را ميديد تعجب مي كرد كه براي چي و با چه انگيزهاي براي ديگران زير شكنجههاي طاقت فرسا مقاومت ميكرديم. خوب من هم يك سري مسائل مذهبي رو براي او مطرح ميكردم و كمي هم تحت تأثير قرار گرفته بود و بعداً هم به طور اتفاقي مجدداً در زندان قصر با هم، همسلول شديم و من بحثهاي قبل را براي او ادامه دادم. بعد زماني هم كه ميديدم دلهره دارد ميگفتم: خسرو! ما مسلمونا معتقديم كه اون دنيا خبرهايي هست. حالا شايد الان نتونم برات طوري استدلال كنم كه خوب بفهمي چي ميگم ولي حالا كه همهي ما رفتني هستيم ضرر نميكني اگر كمي هم به اعتقادات ما فكر كني. خلاه خدا رو فراموش نكن تا يه جايي دستت رو بگيره. كه با اين صحبتها حال و هواي خسرو مقدار زيادي تغيير ميكرد. روزي هم كه آمدند تا براي بازجويي و بردن به كميته ببرندش، رنگ و روي خود را باخته بود و من به او آرامش ميدادم. همان لحظه نيز يك دست كت و شلوار مشكي نو به من داد و گفت: اينها پيش تو باشد. اگر آمدم كه از تو ميگيرم و اگر هم نيامدم، مال تو. من هم بعد از اعدامش آن را به يك مستحق دادم تا براي خسرو خيري باشد. و بعداً هم شنيديم كه تو دادگاه به امام حسين(ع) بسيار احترام گذاشته و تو صحبتهايش از نام ايشان بهره برده.
9ـ شايد بتوان گفت يكي از جذابترين قسمتهاي كتاب خاطرات شما زماني است كه وحيد افراخته بسياري از مسائل را بدون مقاومت لو ميدهد. با توجه به اينكه وحيد افراخته فردي بود كه قبل از دستگيري شما، شما بسياري از مسائل را به او گفته بوديد و با همكاري همديگر خيلي از كارها را انجام داده بوديد، آيا فكر ميكرديد روزي وحيد چنان عوض شود كه مقابل شما با ساواك همكاري كرده و خيلي مسائلي را كه شما تا آن لحظه زير سختترين شكنجهها مقاومت كرده بوديد و نگفته بوديد به يك باره لو بدهد؟
ـ همان طوري كه خود شما اشاره كرديد و تا قبل از دستگيري با هم فعاليتهاي مسلحانه هم انجام داده بوديم و از بسياري مسائل بين هم آگاه بوديم و تا آن زمان ايشان مشكل خاصي نداشت. هر چند بعضي وقتها مسائلي را دروغ ميگفت ... ولي از زماني كه سازمان تغيير عقيده داد، وحيد واقعا جزو افراد خبيث شد. او هم در ترور صمديه لباف و هم در ترور شريف واقفي نقش اصلي را داشت و ضارب بود. البته من اين مسائل را چون درون زندان بودم نميدانستم و بعد از دستگيري وحيد فهميدم. به ياد دارم كه روزي كه وحيد را گرفته بودند يكي از نگهبانها من را به بهانهي شستن ظرفها از سلول بيرون كشيد و به من گفت: فلاني را گرفتهاند و داره راجع به تو حرف ميزند! و يا صمديه لباف زماني كه ميخواست از جلوي سلول من رد شه با صداي نيمه بلند و آرام گفت: عزت! وحيد خائنه ... و من اينطوري آمادهي پذيرفتن خيلي از مسائل شدم.
تا سال 53 كه وحيد رو نگرفته بودن، بسياري از مسائل لو نرفته بود ولي بعد از دستگيري او قضاياي ترور شعبان مجامخ، انفجار هتل شاه عباس اصفهان و ... لو رفت و دائماً هم به من نصيحت ميكرد كه با ساواك همكاري كنم و حرفهايم را بزنم! و من هم جلوي بازجوها به او ميگفتم: وحيد ميكشنت. هرچي خيانت كني، باز هم ميكشنت ولي او ميگفت: ساواك از مجاهدين بهتره، اينا براي مملكت بهترن و ....
و خلاصه كلي عوض شده بود ولي با اينكه به او قول داده بودند كه در صورت همكاري او را اعدام نكنند سرانجام با تمام خفت و پستي او را اعدام كردند و گويا وحيد هرچه به آنها التماس كرده بود، نتيجهاي نگرفته بود.
10ـ يكي از سوالاتي كه براي بسياري پيش آمده است اين است كه در حاليكه شما يك مبارز مسلمان بوديد چطور، 4 بار و به اشكال گوناگون دست به خودكشي زديد؟
ببينيد، شايد اين مسائل براي بعضيها توجيه مذهبي نداشته باشد ولي هر كس با توجه به شرايطي كه داشت و اطلاعاتي كه در دسترس داشت بايد تصميم ميگرفت كه در صورت لو دادن اطلاعات و عدم تحمل بايد خودكشي كند يا نه. در تاريخ هم داستانهايي نقل شده كه مثلاً زماني كه ائمه ميخواستند پيغام مهمي را توسط شخصي به شهر ديگر بفرستند اگر در راه آن شخص مورد محاصرهي دشمن قرار ميگرفت يا خودكشي ميكرد يا نامه را قورت ميداد. لذا ميتوان از اين قضايا نيز استنباطي داشت. ولي اگر قرار بود كه هر كسي كه ميدانست تاب و تحمل شكنجه را ندارد و اطلاعات را لو ميدهد و بعد از يك مدت هم اعدام ميشود خودكشي نكند، در آن صورت تمام يك تشكيلات ظرف چند روز از بين ميرفت. مثلاً شما ببينيد اگر آقاي افراخته زنده به دست ساواك نميافتاد چقدر از مسائل لو نميرفت...
اولين خودكشي من هم زمان دستگيريام بود كه سيانور خوردم ولي بلافاصله مامورين با شلنگ آب تمام معده و شكم مرا شستند و اثر سيانور از بين رفت. دفعهي دوم زماني بود كه مرا به مدت 6 ماه به تخت بسته بودند. پس از شكنجههاي فراوان و عدم نتيجهگيري سرانجام مرا 6 ماه به يك تخت فلزي سفت بستند و در روز فقط يك بار آنهم براي دستشويي مرا از تخت باز ميكردند. در اين مدت من نقش يك مترسك را داشتم و ديگر متهمين را بالا سر ميآوردند و آنان را تهديد ميكردند در صورت عدم همكاري، به سرنوشت من مبتلا كنند و من كه ديدم با اين حساب دارم موجب ضعف ديگران ميشوم و حكم اعدامم هم قطعي است تصميم گرفتم با پريز برق خودكشي كنم. لذا يك روز كه مر از تخت براي دستشويي رفتن آزاد كردند، پس از دستشويي به سرعت به سمت پريز برق رفتم و دستم را به سيم لخت آن گرفتم ولي چون دمپايي پلاستيكي پايم بود، برق فقط مرا به گوشهاي پرتاب كرد. بار سوم زماني بود ه مسائل ديگري پيش آمده بود و من خود رو از راهروهاي طبقهي سوم به پايين پرتاب كردم و حتي با سر خود رو انداختم كه خونريزي كن و بميرم ولي باز هم موفق نشدم و فقط كتف و دستهايم زخمي شد. و آخرين بار نيز زماني بود كه با تيزي رگ خود را در سلول زدم و پس از اينكه خون بسياري از من رفته بود، ناگهان نگهبان موجه شد و سريع مرا براي پانسمان بردند.
11ـ لطفاً كمي هم در مورد حالات و رفتارهاي بازجوهايتان توضيح دهيد و عاقبت تك تك آنها.
عرض كنم خدمتتان كه آنجا شخصي بود به نام دكتر حسيني! البته او سواد خواندن و نوشتن هم نداشت و در شكنجه تخصص داشت و به همين علت معروف به دكتر حسيني بود. او حتي قيافهاش هم شكنجهآور بود. هيكل خيلي بزرگي مثل دراكولا داشت كه اصلاً بين زندانيان با همين نام معروف بود و چون هيچ كفشي اندازهي پاهايش نبود، هميشه گيوه به پا داشت. دستش به قدري بزرگ و سنگين بود كه در اثر سيلي زدن گوش چند نفر را كر كرده بود، لذا حواسش جمع بود و به گونهي افراد سيلي ميزد. دندانهايش هم مثل گراز، بزرگ و يكي در ميان بود. چشمان تو رفته و كلهي بزرگش هم چهرهي كريه المنظرش را كامل كرده بود و بعد از انقلاب هم زماني كه خانهي او را محاصره كردند تا دستگيرش كنند يك گلوله به گلوي خود زد و پس از 20 روز كه در كما بود، مرد. همين آقاي حسني استاد شلاق زدن بود. به نحوي كه با هر ضربه تا مغز آدم از درد سوت ميكشيد. در كل بازجوها هيچ كدام از لحاظ رواني تعادل نداشتند. يادمه كه بعضي وقتها با فندك تمام موهاي بدنم رو ميسوزاندند. و يا زير هر ناخن چند تا سوزن ميكردن بعد با داغ كردن سوزانها، ناخنها عفونت ميكرد و خود به خود ميافتاد. دستگاههاي شوك و آپولو هم جزو شكنجههاي متداول بود و حتي در آن 6 ماهي كه مرا به تخت بسته بودند دائماً هر روز يا اب مشت تو شكم من ميزدند و يا مرا لاق ميزدند و يك پتو هم روسر من بود تا جايي را نبينم. به ياد دارم يك روز كه پتو رو سرم نبود. دكتر شريعتي آمد و از دور و با ايما و اشاره با من صحبت و گفت برايت دعا ميكنم، همين. و الآن كه فكر ميكنم ميبينم با اينكه در آن شرايط بدنم خوني و نجس بود ولي شايد نمازهايي كه در آن شرايط خواندم از بسياري ديگر از نمازهايم نزد خدا مقبولتر باشد.
آقاي مطهري، آيا شما آرش، شكنجهگر معروف را كه گفته بود اميدوارم عزت شاهي مرا حلال كند، حلال ميكنيد؟
من سعي كردم، هيچ گاه با دشمنانم نيز كوچكترين برخورد بد و اعتراض آميزي انجام ندهم. حتي بعد از انقلاب كه من در كميته بودم، من خيلي از سربازان و ماموريني كه تا چند وقت پيش ما را در زندانها آزار ميدادند و حالا دستگير شده بودند را آزاد ميكردم و از هيچ كس هم شكايت نكردم. حتي آرش و تهراني كه سختترين فشارها را روي من وارد كرده بودند، من در زندان قصر بهترين محبتها را برايشان كردم. مثل وضع خورد و خوراك و ملاقات با خانواده و ... كه اينها موجب شده بود تا آرش در جلسهي محاكمهي خود از من حلاليت بطلبد.
در مورد سرنوشت ديگر بازجوها هم بايد عرض كنم كه عدهاي بعد از انقلاب دستگير شدند و اعدام شدند و بقيه هم فرار كردند. اخيراً هم شنيدم منوچهري در آمريكا به مرض هاري مبتلا شده و ديگران را گاز ميگيرد كه به همين خاطر او را در قفس كردهاند و يا رسولي رانندهي ماشين پپسي كولا شده و بار جابهجا ميكند! خلاصه تمام آنها هم به پستي و دريوزگي افتادند.
13ـ علت اينكه شما با توجه به اين همه زحمتي كه براي انقلاب كشيديد بعد از انقلاب بر خلاف خيليها، پست و مقامي نگرفتيد چيست؟
ـ من بعد از انقلاب تا سال 63 در نهادهاي مختلف از جمله دادستاني، كميته، زندان قصر و ... مشغول به خدمت بودم و بعد به دلايل مختلفي از جمله مسئلهي مدرك گرايي و عدم اهميت دادن به تجربه ترجيح دادم از خيلي مسائل كنارهگيري كنم. به هر حال شايد الان ديگر خيلي به صلاح نباشد كه من مسائلي رو مطرح كنم و شما ميتوانيد قسمتهاي آخر كتاب من رو مطالعه كنيد (بحث آقاي فلاحيان) خلاصه خيلي از كارهايي كه آنها ميخواستند انجام دهند با سليقهي من جور در نميآمد و به همين علت استعفا نامهاي نوشتم و از خيلي كارها خودم را كنار كشيدم. چون به ياد دارم آن زمان حضرت امام (ره) فرموده بودند: ممكن است چند نفري همه خوب باشند ولي در كنار هم نتوانند به خوبي كار كنند، لذا اين بود كه مصمم شدم تا به نفع بقيه كنار بروم تا آنها خوب كار كنند.
14ـ آيا به نظر شما انقلاب به آنچه كه ميخواسته تا الآن رسيده است؟
ـ من اين انقلاب را مانند فرزند خودم ميدانم. فرض كنيد شما يك بچهي 3ـ4 ماهه داريد. چقدر دوستش داريد؟ حالا اگر اين بچه را جلوي روي شما بيندازند داخل ديگ آب جوش تا پخته شود، بعد هم با موچين شروع كنند گوشت بدنش رو به كندن چه حالتي به شما دست ميدهد؟! (با گريه) ما براي اين انقلاب زحمت كشيديم. ما هدفمان با واقعيتهاي موجود و فعلي تفاوت داشت. متاسفانه افرادي آمدند كه حتي مدرك تحصيليشان كامل نشده بود ولي سريع به وزارت رسيدند. بر اصل نظام هيچ انتقادي وارد نيست. آن چيزي كه مد نظر ما و امام بود، به دور از هر گونه نقد و ايراد است، اين آدمهايي هستند كه داخل نظاماند و باعث دلخوردگي و سرخوردگي مردم ميشوند. كه از خداوند ميخواهم كساني را كه آگاهانه خيانت ميكنند و باعث ياس مردم هستند را نيست و نابودشان كند و ديگران نيز خدا هدايت كند. من معتقدم كه باز هم اگر روزي اصل نظام به خطر بيفتد، باز هم خيليها فرار ميكنند و اين ما هستيم كه ميمانيم و با چنگ و دندان از اصل نظام دفاع ميكنيم.
15ـ و به عنوان آخرين سوال هم اينكه لطفاً بفرماييد چرا بعد از انقلاب تغيير فاميلي داديد و عزت الله شاهي تبديل به عزت الله مطهري گشت؟
ـ حقيقتاً همين قضايايي كه مجدداً دوـ سه ساله راجع به من تبليغات شده و ... اوايل انقلاب نيز دقيقاً اين شرايط پيش آمد و مردم به من خيلي احترام ميگذاشتند. من براي اين فاميلي خود را تغيير دادم كه ديگر مردم من را به نام قبلي نشناسند و احترام زيادي نگذراند. در واقع دوست ندارم از سوابق گذشتهام سوء استفاده كنم و در اين مدت هم تلاش كردم تا مانند قشر ضعيف جامعه زندگي كنم. وگرنه من هم امكانش را داشتم سالي چند بار ...
متأسفانه عدهاي رفتارهايي انجام دادند كه به انقلاب ضربه زدند و افتادند دنبال مسائل مادي و سوء استفادههاي اين چنين و آبرو و قداست يك زنداني سياسي را از بين بردند. من هم براي آنكه از اين مسائل به دور باشم و نگويند كه فلاني با حكومت بوده و دزدي كرده و ... سعي كردم از لحاظ ظاهري و مادي، زندگي خيلي معمولي داشته باشم و خود را با قشر ضعيف جامعه بيشتر تطبيق دهم.
در پايان اگر سخني داريد بفرماييد:
ـ من تا 3، 4 سال اخير، هيچ حرفي نزده بودم حتي يك كلمه. فقط اوايل انقلاب، سالهاي 60ـ59 به بعضي شهرستانها رفتم و صحبتهايي كردم تا نسل جوان منحرف نشوند و به دام غرب و شرق نيفتند. و حتي به ياد دارم آن موقع بودند كساني كه در جلسات حرفهايم را ضبط ميكردند و ميدادند به سران منافقين از جمله رجوي و آنان هم پس از گوش دادن پيغام ميفرستادند كه عزت دستت درد نكنه، حرفات خوب و در واقع مسخره ميكردند. و الان هم تنها به دليل اينكه ميبينم اگر مسائلي را مطرح نكنم ممكن است خيلي وقايع تحريف شود، حاضر شدم تا بسياري از مسائل را بگويم.