تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

 
http://i30.tinypic.com/9usq9w.jpg

+ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت1:24 قبل از ظهر | امیر حسین ثابتی |
 
 

یک ایستگاه با تاریخ

 

یک ایستگاه با تاریخ

از حاشیه های مراسم چرا کمونیست شدم و چرا مسلمان شدم .

همه چیز از یک پیشنهاد آغاز شد . انور خامه ای ، اعضای سابق 53 نفر . اولین زندانی سیاسی به معنای امروزی آن در زمان رضا خان. متولد 1295 شمسی . دوست صادق هدایت ، چوبک ، علوی و اسم های گنده ی دیگری که برای ما صفحات تاریخ هستند و برای پیرمرد دوستان قدیمی .با صدای دلسوز و مهربانش بر ما منت گذاشت و مهمان برنامه ی بسیج دانشجویی دانشکده حقوق شد قرار بود یک شنبه ساعت 3 برنامه شروع شود و من باید ساعت 1.30 در گوهردشت کرج با حسن آقا راننده شهید چمران که الان راننده مرکز شده است دنبال پیرمرد 92 ساله برویم .

ساعت 12 است و آماده حرکت میشویم . گرسنه هستم اما چیزی برای خوردن نیست . بار و بندیل را جمع میکنم تا دنبال پیرمرد بروم جز یک دیدار 2 دقیقه ای در هفته قبل تا الان ندیدمش و فرصت گفت وگوی طولانی میسر نشده بود . پس طبیعی است که با خلقیاتش آشنا نیستم و دارم در مسیر تهران تا کرج با ذهنم ور می روم تا تا چه سوالاتی از او بپرسم که پیرمردی با یک قرن زندگی ناراحت و خسته نشود . هر چند میان این فکر های بلند و طویل با حسن آقا درباره قیمت خانه و زمین و آب و هوای شهر هم صحبت میکنم اما شالوده ی فکرم به دنبال حزب توده و 53 نفر دودو میکند . نمی دانم از مدرس از او بپرسم یا تقی زاده یا هدایت یا تقی ارانی و کیانوری . هر چه نگاه میکنم تمام اینان در نظر من تنها شخصیت هایی هستند که مانند فیلم های سینمایی مجازی شده اند و تو فقط آنها را از طریق تاریخ میشناسی . اما انور خامه ای نه بهتر بگویم دکتر انور خامه ای در هیبت یک دوست ، یا ژورنالیست و یا یک شاگرد با آنان هم کلام بوده . برایم این گفت وگو خیلی مغتنم است.

ساعت 1.40 دقیقه است و با کمی زحمت و یک طرفه رفتن و دنده عقب در ترافیک کرج و گوهردشت می رسیم به درب منزلی با پلاک 40 . تصور درست بود . خانه 30 سال ساخت است و ازنظر هم سالی با ساختمانهای روبه رویش هارمونی دارد . اما یک آرایشگاه مدرن با عکس فشنهای مو سیخ سیخی پابرهنه پریده وسط سنت این خیابان و داد میزند سلمنا انا مدرنیته .

زنگ شماره یک را میزنم .کسی بر نمی دارد . ترس وجودم را بر می دارد . نکند پیرمرد خوابش برده و یا خدای نکرده راهی سفر دیگری به دانشگاه دیگری شده است !!! . زنگ دوم را میزنم و پیرزنی انگار که سالهاست منتظر من باشد بدون پرسیدن نامم یا نشانم با صدایی که شاید از حضور 70 بهار از عمرش خبر میدهد آهسته و تند میگوید الان می آید . انتظار این را میکشم که پیرمردی آهسته و با عصا در حالیکه دختری یا پسری زیر بغل هایش را گرفته اند به من تحویل داده شود . اما ناگهان میبینم مردی با لبخندی دل نشین با سرعت برق از در خانه بیرون پرید و تا پیکان حسن آقا را نشانش دادم به جای اینکه آهسته آهسته به رسم پیرمردها از روی پل جلوی پارکینگ منزلش به سمت پیکان بیاید از روی جوی آب پرید و با سرعت خود را به سمت پیکان رساند . این سرعت فوق العاده حسن آقا و من را متحیر کرد به گونه ای که حسن آقا تا از  قسمت راننده پیاده شود و در را برای دکتر باز کند غافلگیرانه متوجه شد که پیرمرد در صندلی عقب آسوده نشسته است .

صندلی عقب کنارش مینشینم تصورات ذهنیم از 90 سالگی به هم ریخته اگر می دانستم اینقدر سر حال است قطعا سوالات جسورانه تری انتخاب میکردم . با صدای بلند به او خوش آمد میگویم و بعد تعارفات معمولی اجازه میخواهم تا باب گفتوگو را آغاز کنم . دارم با خودم فکر میکنم که گاه پدرم سندی مربوط به اوایل دوره رضا شاه را برایم می آورد و از من میخواست که با دقت اسکن کنم تا آن سند را بعدها به موسسات مربوطه بسپارد تا از ان نگهداری کنند و من اکنون در حضور زنده ترین سند گذشته این مملکت نشسته ام و از هویت آباواجداد این مرز می پرسم . راستش دلم برای غربتش می سوزد هنگامیکه میگوید دیروز نمایشگاه کتاب بوده و دو یا سه بار در هفته با مترو از کرج تا تهران می آید و با اتوبوس خیابانهای انقلاب ، جمهوری و سنگلج را طی میکند و با جوانان به گفت وگو مینشیند . آن هم تنها . ترس برم میدارد . پیرمرد 92 ساله در هفته چند بار تنها 60 کیلومتر را با وسایل عمومی طی میکند تا هم سیاحتی کند وهم به خیابانها نهیبی بزند که رفیق 90 ساله تان آمده است . و شاید رمز تحلیل های عمیق و به روزش همین رفت و آمدها باشد . آنقدر به روز از اینترنت و کنکور و دانشگاه آزاد حرف میزد که 20 دقیقه اول غلاف کرده بودم و با گردن کج میگفتم هنوز هم دود از کنده بلند میشود .

از او راجع به صادق هدایت پرسیدم .او در شش سال آخر عمر هدایت با هدایت در کافه میدان فردوسی و بعد باغ نادری هم فنجان شیر قهوه بوده و خلاصه در کنار هم به استراحتی در میانه ی کار می پرداختند .درباره انحراف جنسی هدایت پرسیدم گفت . دروغ است اصلا  من در هدایت مرد نبود و شاید یکی از دلایل افسردگی و خودکشی او هم همین بود . او اصلا میل جنسی نداشت . و داستانی از ترتیب دادن ملاقات هدایت با یک روسپی اشرافی توسط حزب توده که در نهایت بعد از یک گفت وگوی دو ساعته بین زن و هدایت به پایان می رسد و زن از سردی مزاج جنسی هدایت میگوید .

کم کم وارد بحث درباره گروه 53 نفر میشوم . میگوید جوان ترین اعضای حزب من بودم و مرحوم احسان طبری و مرحوم کنگاری. که هر سه متولد 1295 شمسی بودیم . این لفظ مرحوم برای آن دو نفر بدجوری به من آلارم می دهد که در کنار چه سند ارزشمندی نشستم .

قبل از جلسه با بچه ها بحث کرده بودیم که این تبلیغاتی که زدیم نکند درست نباشد و طرف مسلمان نشده باشد آنوقت است که آبروریزی شود . میخواستم طی مسیر اگرفرصتی دست داد راجع به گرایشش به اسلام بپرسم . گفت کتابم را داده ام فلان موسسه چاپ کنند و آنها بدقولی کرده اند . عمدی گفتم ان شاالله تا آخر امسال درست  شود تا واکنشش را مقابل ان شاالله بسنجم . دیدم بعد از من سه بار گفت ان شاالله و من به این فکر میکردم که به بچه ها زنگ بزنم و بگویم در زیر پوستر یک جمله اضافه کنید که به همراه مجری نامسلمان برنامه اینجانب .

ساعت حوالی 2.45 بود که رسیدیم دانشکده او را بردم دفتر بسیج . امیر خوش صحبتان در را باز کرد تا دکتر بنشیند و  بروم برایش چایی بیاورم دیدم ایستاده و به تبلیغات برنامه نگاه میکند . گفتم شاید خوشش نیاید که ببیند جمله چرا کمونیست شدم را زده ایم .

ساعت 3 وارد سالن شد . استقبال زیاد نبود . به عنوان مجری بالا رفتم . خستگی راه 3 ساعته به علاوه جمعیت کم سالن حال مجری گریم را اول برنامه گرفت و مرا در قبض فر برد . دعوتش کردم بالا بیاید .اولین جمله را اینجوری شروع کرد :

ضمن تشکر از بسیج دانشجویی یک گله از تبیلغات بسیج دارم (فکر کردم میخواهد بگوید من مسلمان نشده ام . تالاپ تلوپ . این صدای قلب من بود که شدت میگرفت) گفت من هیچ گاه کمونیست نبودم و افتخارم این است که مسلمانم و مسلمان بودم و خاهم بود . امیر خوشی و پروین از ته سالن خلوت شروع به دست زدن میکنند . چه شروع خوبی برای یک برنامه خوب  . به قیافه های اندک دانشجویان چپ در سالن نگاه میکنم . حسابی کفری شدند و هی کاغذ می دهند بالا که آقایان بسیجی اگر راست میگید یه مدافع کومنیست هم بشونید کنارش تا حاش رو بگیره و به پیرمرد در نامه هاشان گستاخی میکردند . یاد شعارهای توخالی آزادی هاشان در 8 مارس می افتم که مرگ بر استبداد سر میدهند و حالا تحمل شنیدن حرف های پیری یک قرنی را ندارند .

پیرمرد دلش میخواهد همه را از این راه کج باز دارد و با شجاعت میگوید اعتراف میکنم که اشتباه کردم وارد 53 نفر شدم و سعی من بعد از آن این بود که خودم وآنان را که منحرف کردم بازگردانم و دیگران را هدایت کنم .

یه دانشجوی چپ نامه فرستاده که اگه شما مسلمونها راست میگید و صداقت دارید نامه منو بخون .(یه جورایی میخواست منو تحریک به خوندن نامش کنه) نوشته بود بپرس شما یک نفر بی ارده بودی و تحت تاثیر دیگران توده ای شده ای ودوباره مسلمان شدی . اگه راست میگی چرا درباره این میلیونها مسلمانی که چپ شدند چیزی نمیگی . ؟  . به دلم اومد دکتر میتونه جوابشو بده سوال رو خوندم . پیرمرد آرام و دل نشین گفت شما میتونید نظر خودتون در باره گذشته من داشته باشید که تحت تاثیر دیگران بودم اما من نمی پذیرم . من وقتی انحراف حزب توده رو دیدم اولین انشعاب در کمونیست را قبل از مائو راه انداختم و جدا شدم و سعی کردم دوستانم رو هم جدا کنم .

دارم از این همه حرفهایی که از لا به لای ستون خاک گرفته تاریخ آکبند از زبان این مرد بیرون می آید کیف میکنم اما چه سود که خیلی ها از این جلسه دنبال جنجال و سیاست بازی بودند شاید دعوایی شود و حالی کنیم . کسی به حرفهای تاریخ گوش نمی داد .

با احترام بدرقه اش کردم تا در ماشینی که قرار بود او را بعد از یک ساعت و نیم سخنرانی به منزل برساند همراهی کردم . ماشین رفت و در حال حرکت دستی به نشانه احترام بلند کردم و به رسم تواضع او نیز با دو دست پاسخم گفت . خاطره یک روز با تاریخ را امروز به تاریخ میسپارم.

25/اردیبهشت/87

در حضور استاد دکتر انور خامه ای

 


+ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت0:45 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

 

http://img205.imageshack.us/img205/7210/31696224gg2.jpg

http://farm1.static.flickr.com/181/443334415_07d36d2b96.jpg

http://www.worldnetdaily.com/images2/mahmoud3.jpg

http://www.israelsmessiah.com/islam/images/ahmadinejad_zionism.jpg

http://www.honestmediatoday.com/WorldWithoutZionism.jpg

http://kayhannews.ir/850427/image.jpg

http://latimesblogs.latimes.com/photos/uncategorized/2008/02/13/mougnieh.jpg

http://anti-sahyoon.persiangig.ir/image/army/022.jpg

http://img.villagephotos.com/p/2006-7/1199566/seydhasan(low).jpg

http://www.rajaanews.com/a_arab.jpg

http://www.iran-daily.com/1385/2732/html/065778.jpg

http://cache.daylife.com/imageserve/00ZzcjM3KW3Ub/610x.jpg

http://www.travel-images.com/iran124.jpg

http://www.intelligence.org.il/eng/eng_n/html/img/nasrallah&ahmedinijad1.jpg

http://www.timesonline.co.uk/multimedia/archive/00095/fdsafdsafsdafsdaf_95011a.gif

https://www.sharemation.com/hajikarimi/WithLovefromIsrael.jpg

http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1386/7/Photo/1357.jpg

http://www.aftab.ir/lifestyle/images/4c625130ad3d5b7e4f6b72c338b6bec5.jpg

http://www.wa3ad.org/media/pics/1155382424.jpg


+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت3:45 بعد از ظهر | امیر حسین ثابتی |
 
 

مافیای بهشت ، مافیای جهنم ، مافیای ظهور

 

مافیای  بهشت ، مافیای جهنم ، مافیای ظهور

ابتداییه : امروز مثل همیشه نیست . نه موسیقی ، نه غیرتی ، نه مداحی ، نه حرفی ، کلامی یا نکته ای که کلت رو داغ کنه و به نوشتن مجبورت کنه .   این بار خودت در مقام خودت در حال نوشتنی .

اواسطیه اول : دغدغه بزرگ تر از انگیزه نوشتن دلیل نوشتنه . چرا باید نوشت ؟ اصلا چی باید نوشت ؟ به نظر شما موقعی که ذهنت داره سیب زمینی توی عالم سیر میکنه چه دغدغه ای سبب نوشتنت میشه چه زهدی دل صوفیانت رو از کنج خراباتش بیرون میکشه و شاهد بازاریش میکنه .

اواسطیه دومیه : گاهی دلم برای گذشته ها میسوزه . اون موقع ها که بی صبرانه در پی آینده بودم و حال امان از آینده بی تو . هر روز که تو نباشی روز مباداست.

اواسطیه ما قبل چارم : ای کاش در این سال نوآوری ، برای اینکه 1400 سال تکرار را پایان بدهی بیایی . دلم میخواهد دولت موقتت را ببینم و ببینم که چگونه میجنگی ، میبخشی ، صلح میکنی و یا شاید سنگسار میکنی و یا مباهله میکنی . راستی در مباهله هایت به جان چه کسی قسم میدهی . امام ، باکری ، همت ، حاتمی کیا ، علی سنتوری یا اگر کار خیلی بیخ پیدا کند به یک تار موی ........

اواسطیه چارمیه : چیه از همراهی مطلب خسته شدید . !؟ بالاخره یه جوری باید پایان تکراری خودم رو اعلام کنم . باید یه جوری بدون ترس بگم بدون تو روز مباداست و من در روز مبادا فقط غصه خوردن بلدم . باید یه جوری به تو بگویم که جوهر قلمم تا نبینمت خشک است . باید به تو بگویم که دیگر حکم گیشنیز یا پیک خیلی با حکم دل برایم فرقی نمی کند . باید ببینمت تا بگویم دیگر نمی توانم رابطه ایستگا های مترو رو بدون تو کشف کنم دیگر غیر اینکه کشف کنم که اول مترو میرداماد حکیم است و آخرش امام زاده حسنی عارف و تو برای عبور از شمال تا جنوب تهران باید از فلسفه بگذری تا به عرفان برسی . باور کن بدون تو توان .....

اواسطیه ما بعد چارم : می دانی از چه می ترسم . از اینکه به دیوار کعبه تکیه بزنی و من گستاخانه به بغل دستیم بگویم بهتر بود آقا پایش را به دیوار کعبه نمیزد بی احترامی است ؟ می ترسم بیایی و بگویی تماشای فوتبال ممنوع و من به خاطر اینکه دوباره تصویر وین رونی و یا مربی چلسی رو در تی وی ببینم رو به رویت بایستم . می ترسم آقای روز مبادا . از اینکه بیایی و بفهمم چقدر دروغگوی بزرگی هستم . می ترسم بیایی و احمدی نژاد را در آغوش بگیری و آنوقت نمی دانم چگونه از این همه فحشی که نثارش کردم حلالیت بطلبم . می ترسم روزی که بیایی روز مبادایم باشد . میترسم روزی بیایی و من فکر کنم که شبیه منی و شبیه آدم های دیگر . می ترسم تو را در لباس مردم عادی ببینم و چهره ای که نقاشی صورتش را پلیس برای سر در هیئت ها ممنوع کرده بود هر روز در تی وی ببینم . می ترسم بیایی و سینما را دوست نداشته باشی . وای چه مصیبتی . چقدر انتخاب سخت میشود .

اواسطیه ی دیگری که دوست نداشت شمرده شود :  نمی ترسم که همراهت بجنگم اما می ترسم که بر جنازه های کشته گان نماز بخوانی .  نمی ترسم که هیچ کس را نبخشی اما می ترسم که بعضی ها را ببخشی .

اواسطیه ای که مست بود : اگر موسیقی سنتی دوست داشته باشی .به رضا صادقی مجوز نمی دهند .  تمام بساط بنیامین جمع میشود . آنوقت اگر او بیکار شود نمی دانم آیا کارتون خواب یا معتاد میشود یا نه؟ اصلا زشت است در دولت شما کارتون خواب باشد . آنوقت برای اینکه کسی در دولت شما کارتون خواب نبیند مجبورم بروم و او را ببرم خانه مان تا روزنامه شرق ننویسد دولت دهم کارتون خواب دارد . بعد ناگهان به فکرم می رسد اگر همیشه اینگونه بودم چه میشد . اما باور کن بدون تو نمیشود و می ترسم که با تو هم نشود و مثل جدت علی به من بگوی مردنمایان نامرد . می بینی همه چیز به شما مربوط میشود . راستی اگر بیایی جایزه بانک ها به چه کسی می رسد . میگویند شما که بیایید محصولات زمین به بهترین شکل ممکن رشد خواهند کرد خب اگر انگورها خوب رشد کنند شراب خوب می اندازند . اصلا خدا را چه دیدی ؟ شاید عادت شراب شدن از سر انگور بیافتد . آمدنت که با این حال بی حال ما معجزه است نمی شود میوه ها معجزه کنند . اصلا اگر ما آماده باشیم که آمدنت معجزه نیست . چی من حجتیه شدم .؟ نه منظورم این نیستتتتتتتتتتت. صبر کنید لطفا آخه چرا به این سرعت درباره یه حرف قضاوت میکنید . اصلا مگه شما قاضیید ؟ اصلا محاکمه کن . مگه این همه آدم رو که در دادگاه ذهنت به جرم فساد علیه دربار الا هی محاکه کردید تونستی در ذهن خدا اعدام کنی . چی خدا ذهن نداره . من ماهیت گرای بدبختم . نه نههههههههههههه. اصلا من حرف نمی زنم هی به جای اینکه به نیت حرفم حواست باشه به سوتیاش نگا میکنی . چی ؟ نیتم چیه ؟ اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاااااااااااااااااااااااااااااااا

بسه دیگه اواسطیه : تصور کن روز قیامت رو در حالیکه فرشته ها دارن پته حضرت حافظ رو می ریزن روی آب . چقدر با بچه ها بهش می خندیم . اونوقت یک عمر تفسیر عرفانی از لب و زلف یه لحظه ای به باد می ره بیچاره استاد خرمشاهی . چه احساس حقارتی میکنه . احساس میکنه هفتاد سال عمرش با حافظ توسط کتابهای گاج منتشر شده . (نابود شده) . نمی دونم این مهدی مقام فر میخواد چه گزارشی از بازرسی ما به خدا بده . یا این حاجی علی زاده چه شعری برا خدا آماده کرده . سید حسین هم احتمالا با سجاد صفار محشور بشه . ممد عبداللهی و محسن رحیمی هم احتمالا هنوز دنبال مجوز نشریه ما همه باشند . فرض کن یه نشریه تو روز رستاخیز بزنیم با عنوان ما همه . نمی دونم اونجا پرونده فساد مالی ایرج میرزا رو کنیم یا فساد جنسی فلانی رو . اوووووووووووووووه چقدر خبر داریم . اگه خدا روز قیامت اجازه بده نشریه بزنیم چه شود . مثلا گشت ارشاد اعلام کرد عبور و مرور حوری ها در منطقه اعراف و جهنم ممنوع می باشد و سبب توقیف آنها میشود . یا احمدی نژاد بخواد پول نفت رو سر سفره جهنمی ها ببره بیچاره ها چقدر میسوزن .

دیگه دارم خسته میشم ، نقطه سر خط . انتهاییه : یه کلام حرف حساب . اقا تو شیراز گفتن جوونا علیکم بنافله . دوم هم رفقا سال نو آوری بشینیم برای ظهور نو آوری کنیم . میگن نزدیک ظهور اسم آقا همه جا تو دهن های مردم می افته این کاری داره . تازه داشته باشه به قوا آقا بسیجی مرد میدان های سخته . خب . با من کاری ندارید تا بعد .

آهان راستی راجع به مافیای بهشت و جهنم و ظهور یادم رفت بنویسم بعدا مینویسم . اگه یادم بود .


+ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت0:28 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

 

+ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت9:29 قبل از ظهر | امیر حسین ثابتی |
 
 

فلسفه عکاسی

 

فلسفه عکاسی

راز اهمیت لحظه ها

در حال عبور از خیابان هستم که جمعیت موبایل به دستی که همه شخصی را نشانه رفته اند تا او را شکار خویش نمایند توجه ام را جلب میکند . یک بازیگر در حال عبور از پیاده رو از نوع زن و جمعیتی در حال برداشت تصیر از یک چهره . کاری به نفس عمل ندارم اما پرسش اینجاست که چه چیزی ما را به ثبت حظات وا می دارد . ؟

عالم مدرن ، عالم سراسر نفس است و ماهیت با ذات اشیا و تعقل و تعمق بیگانه است . کاری ندارد که این گیاه چرا گیاه است . تنها او را تشریح میشکند تا بداند در کجای زندگی بشر مفید خواهد بود . عکاسی هم خلف همین پدر نفس پرست است . عکاسی هیچ ذاتی را نمی تواند که به تصویر بکشاند . عکاسی برداشت یک لحظه از ماهیت نفسانی پدیده هاست . به قول آوینی لحظه و زمان را که نمیتوان نگه داشت . پس عکاسی نمایش صورت خاصی از پدیده ها در لحظه ی وجودی خودشان است . اینها را بی خیال شویم . بیابید در باب اینکه چرا عکاسی را دوست داریم به گفتو گو بنشینیم :

الف ) ماندن : حقیقتا مفهوم پر طمطراقی نیست اما عامل تمام بدبختی های بشر است . ترس از فنا و میل به ماندن آدم را از بهشت راند.میل به ماندن بر سر مرزی با تاجی یا وزارتی ملتها را به جنگ ها کشاند و اکنون عکاسی میتواند ماندن لحظه ای را برای آیندگان تضمین کند . میل به بقای الکترونیکی جایگزین به بقای حقیقی شد . وقتی بشر نتواند در ذیل سایه عبدانیت به فنا و بقای بعد از فنا برسد لاجرم باید در دنیای مجازی که خود این آفریدگار مغرور تازه به دوران رسیده ساخته غرق شود و به دنبال بقای مجازی بگردد. عکاسی در این ایده در حقیقت ثبت وجودی مظاهر موجود در تعین خاصی از حوالت وجودی موجودات و وجودهاست . عکاسی بقا قبل از فنا در دوران معاصر است . مدرکی دال بر وجود شخصی که یا شاخص نیست یا شخصیتش یعد از مرگ نباید فراموش شود و یا حفظ یادش آنقدر کار دشوار است که باید این معضل بشر را هم علم و تکنیک حل بنماید .

ب)یادگاهی : گذشت ایام چه بلایی بر سر وجود ما می آورد ؟ آیا زمان بخشی از حقیقت ماست ؟ آیا زمان وجود است یا موجود ؟ اگر زمان موجود است که پس مرگ و فنایی هم باید داشته باشد ؟ آیا زمان خواهد مرد ؟ اگر زمان وجود است که باید قائم به ذاتی باشد تا تمایزش با خدا مشخص گردد . آیا زمان قائم به خداست ؟ اگر قائم به خداست در معنای وجودیش که وظیفه اش است . چرا که قیومیت عالم بر عهده خالق است . اما اگر قائم به بشر است پس یعنی زمان یعنی من یا بخشی از وجود من . پس خالق زمان من هستم . منی که در معنای انسان کامل صاحب کامل زمان نیز میشود . شاید چنین باشد که صاحب زمان ، صاحبِ زمان است . و شاید اینگونه باشد که گذر زمان بر هر موجودی نمود خاصی دارد . بر من عاشق سریع و بر من خسته کند و بی رمق.و عکاسی آمده است که زمان که مه برش نفسانی از موجودات در یک زمان را به حافظه یک عدسی بسپارد . کاش چشمان ما هم چنین قدرتی داشت تا با یک بار پلک زدن و باز و بسته شدن چنین برداشتی از عالم داشته باشد اما اساسا انسان را چون دوربین عکاسی نیافریدند تا خود بین نباشد . تا تنها افق و عدسی چشم خود را نبیند . تا و تا و تا . که همه ی اینها عدسی فکر من است . آیا روزی از انی عدسی ها و عکس برداری ها  از عالم دست بر خواهیم داشت . روزی که من سخن نگوید . وجود از موجود بگوید نه موجود از وجود . و مگر غیر از قیامت روزی هست در عالم که مردمان بدون واسطه سخن بگویند . غربی ها شاید در این یک مورد یک قدم از ما جلوتر باشند . در اینکه در شناخت خویش با خود تعارف ندارند . یا ترسو هستند که میگویند و یا شجاعند که نشان میدهند. اما ما (که شاید این برداشت از عالم حاصل درک من باشد و تعمیم آن استقرای نا صحیح.اما چه کنیم که انسان محور عالم شده . بزرگترین سوال من در عصر مدرن این است که آیا اصلا ممکن است که خدا محور عالم باشد . آیا ممکن است که جای خدا نیندیشیم و برای بندگان تصمیم نگیریم و این ذات خلیفه بودن است که ادعای خدایی کند . و آیا خلیفه من با خلیفه علی (ع) یکی است ) برای شناخت خود در میان واسطه های نفس و جامعه به عنوان نفس اکبر گیر کرده ایم و تصویر خویش را سانسور میکنیم . و این یعنی عدم توکل . کسی که به خدا توکل دارد حالات نفسانی برایش مشتی منیات خود ساخته اند و مگر نه آنکه ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون . گفتیم که عکاسی برای یادگار آمده است اما حفظ این صحنه برای مرور چه چیزی در آینده است . شکل گذشته مان ،که  یعنی حظ نفس . مرور یاد پدر و مادر و دوستان . برای چه این مرور باید صورت بگیرد . اصلا شما یاد کسی را مرور میکنید که از خاطرتان تصویرش رفته باشد . یاد کسی که در میان جانتان نباشد تا با دیدن صورتش آهی بکشید اگر خیلی هنرمند باشدی فاتحه ای برایش بخوانید . شک ندارم که اگر خدا نیز عکسی داشت من به جای وجدان کردنش ، عکس پرستی میکردم تا خدایم که هر روز فقط 3 بار در خاطرم مرورش میکنم از یادم نرود تا شاید دو متر بیشتر از زمین بهشت به من برسد و یا طبقه ام در آتش جهنم کمتر شود و چه زشت است که با خدا هم معامله ملکی کنیم . مگر توحید مخالف بت پرستی نیست . عکس در حقیقت همان بت پرست دنیای مدرن است . هنگامیکه شما وجود کسی را وجدان نکنی و او را به خاطراتت بسپاری باید نیازمند عکس باشی و اصلا کسی که وجدانش کردی همیشه در خاطرت است و به صورتش چه نیازی داری تا زمانی که او را در بر داری و آنکه هم در خاطرت نمانده یعنی وجدانش نکردی پس با افسوس و آه کشیدن در برابر عکسش چه چیزی نصیبت میشود ؟

3)خبری ، چهره ها : عکسهای خبری هم آفتی شده اند .اینکه لحظه دست دادن احمدی نژاد با یک عرب غول بیابونی را ببینی چه اتفاقی در درون تو خواهد افتاد چه گامی به جلوترها خواهی برداشت . یا دیدن تصویر یک گل فوتبالی بسیار زیبا چه جلوه بر صفات اعظم شما خواهد افزود .

4)لذت : تنها کار ویژه ای که هیچ دلیلی برای نقدش نمی یابم . چرا که هر که بر آن معتقد است یعنی به خودش رو راست و رک است . یعنی واسطه های بیداد گر درونش  او را به گذاشتن سر پوشی بر این باور وادار نمی کنند. خوشا لوتی با مرام روراست .


+ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت11:15 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

نامه ها بر نامه ها

عاشورای 88

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم...

هشدار هشدار همه به سوی خدا بر میگردیم

هنوز پرچم بالای گنبد ارباب سیاه است

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

اللهم جعل عواقب امورنا خیرا!!!!

مانیفست سکوت

و هنگامیکه مصیبتی بر شما نازل شد بگویید انالله و انا الیه راجعون

چرا ولايت مطلقه ؟

کسی به حسن و حلاوت به یار ما نرسد

سکوت شکست

حكم اسلام درباره مخالفان ولايت فقيه چيست؟

درس 1 تا 7 تاریخ