یک ایستگاه با تاریخ
از حاشیه های مراسم چرا کمونیست شدم و چرا مسلمان شدم .
همه چیز از یک پیشنهاد آغاز شد . انور خامه ای ، اعضای سابق 53 نفر . اولین زندانی سیاسی به معنای امروزی آن در زمان رضا خان. متولد 1295 شمسی . دوست صادق هدایت ، چوبک ، علوی و اسم های گنده ی دیگری که برای ما صفحات تاریخ هستند و برای پیرمرد دوستان قدیمی .با صدای دلسوز و مهربانش بر ما منت گذاشت و مهمان برنامه ی بسیج دانشجویی دانشکده حقوق شد قرار بود یک شنبه ساعت 3 برنامه شروع شود و من باید ساعت 1.30 در گوهردشت کرج با حسن آقا راننده شهید چمران که الان راننده مرکز شده است دنبال پیرمرد 92 ساله برویم .
ساعت 12 است و آماده حرکت میشویم . گرسنه هستم اما چیزی برای خوردن نیست . بار و بندیل را جمع میکنم تا دنبال پیرمرد بروم جز یک دیدار 2 دقیقه ای در هفته قبل تا الان ندیدمش و فرصت گفت وگوی طولانی میسر نشده بود . پس طبیعی است که با خلقیاتش آشنا نیستم و دارم در مسیر تهران تا کرج با ذهنم ور می روم تا تا چه سوالاتی از او بپرسم که پیرمردی با یک قرن زندگی ناراحت و خسته نشود . هر چند میان این فکر های بلند و طویل با حسن آقا درباره قیمت خانه و زمین و آب و هوای شهر هم صحبت میکنم اما شالوده ی فکرم به دنبال حزب توده و 53 نفر دودو میکند . نمی دانم از مدرس از او بپرسم یا تقی زاده یا هدایت یا تقی ارانی و کیانوری . هر چه نگاه میکنم تمام اینان در نظر من تنها شخصیت هایی هستند که مانند فیلم های سینمایی مجازی شده اند و تو فقط آنها را از طریق تاریخ میشناسی . اما انور خامه ای نه بهتر بگویم دکتر انور خامه ای در هیبت یک دوست ، یا ژورنالیست و یا یک شاگرد با آنان هم کلام بوده . برایم این گفت وگو خیلی مغتنم است.
ساعت 1.40 دقیقه است و با کمی زحمت و یک طرفه رفتن و دنده عقب در ترافیک کرج و گوهردشت می رسیم به درب منزلی با پلاک 40 . تصور درست بود . خانه 30 سال ساخت است و ازنظر هم سالی با ساختمانهای روبه رویش هارمونی دارد . اما یک آرایشگاه مدرن با عکس فشنهای مو سیخ سیخی پابرهنه پریده وسط سنت این خیابان و داد میزند سلمنا انا مدرنیته .
زنگ شماره یک را میزنم .کسی بر نمی دارد . ترس وجودم را بر می دارد . نکند پیرمرد خوابش برده و یا خدای نکرده راهی سفر دیگری به دانشگاه دیگری شده است !!! . زنگ دوم را میزنم و پیرزنی انگار که سالهاست منتظر من باشد بدون پرسیدن نامم یا نشانم با صدایی که شاید از حضور 70 بهار از عمرش خبر میدهد آهسته و تند میگوید الان می آید . انتظار این را میکشم که پیرمردی آهسته و با عصا در حالیکه دختری یا پسری زیر بغل هایش را گرفته اند به من تحویل داده شود . اما ناگهان میبینم مردی با لبخندی دل نشین با سرعت برق از در خانه بیرون پرید و تا پیکان حسن آقا را نشانش دادم به جای اینکه آهسته آهسته به رسم پیرمردها از روی پل جلوی پارکینگ منزلش به سمت پیکان بیاید از روی جوی آب پرید و با سرعت خود را به سمت پیکان رساند . این سرعت فوق العاده حسن آقا و من را متحیر کرد به گونه ای که حسن آقا تا از قسمت راننده پیاده شود و در را برای دکتر باز کند غافلگیرانه متوجه شد که پیرمرد در صندلی عقب آسوده نشسته است .
صندلی عقب کنارش مینشینم تصورات ذهنیم از 90 سالگی به هم ریخته اگر می دانستم اینقدر سر حال است قطعا سوالات جسورانه تری انتخاب میکردم . با صدای بلند به او خوش آمد میگویم و بعد تعارفات معمولی اجازه میخواهم تا باب گفتوگو را آغاز کنم . دارم با خودم فکر میکنم که گاه پدرم سندی مربوط به اوایل دوره رضا شاه را برایم می آورد و از من میخواست که با دقت اسکن کنم تا آن سند را بعدها به موسسات مربوطه بسپارد تا از ان نگهداری کنند و من اکنون در حضور زنده ترین سند گذشته این مملکت نشسته ام و از هویت آباواجداد این مرز می پرسم . راستش دلم برای غربتش می سوزد هنگامیکه میگوید دیروز نمایشگاه کتاب بوده و دو یا سه بار در هفته با مترو از کرج تا تهران می آید و با اتوبوس خیابانهای انقلاب ، جمهوری و سنگلج را طی میکند و با جوانان به گفت وگو مینشیند . آن هم تنها . ترس برم میدارد . پیرمرد 92 ساله در هفته چند بار تنها 60 کیلومتر را با وسایل عمومی طی میکند تا هم سیاحتی کند وهم به خیابانها نهیبی بزند که رفیق 90 ساله تان آمده است . و شاید رمز تحلیل های عمیق و به روزش همین رفت و آمدها باشد . آنقدر به روز از اینترنت و کنکور و دانشگاه آزاد حرف میزد که 20 دقیقه اول غلاف کرده بودم و با گردن کج میگفتم هنوز هم دود از کنده بلند میشود .
از او راجع به صادق هدایت پرسیدم .او در شش سال آخر عمر هدایت با هدایت در کافه میدان فردوسی و بعد باغ نادری هم فنجان شیر قهوه بوده و خلاصه در کنار هم به استراحتی در میانه ی کار می پرداختند .درباره انحراف جنسی هدایت پرسیدم گفت . دروغ است اصلا من در هدایت مرد نبود و شاید یکی از دلایل افسردگی و خودکشی او هم همین بود . او اصلا میل جنسی نداشت . و داستانی از ترتیب دادن ملاقات هدایت با یک روسپی اشرافی توسط حزب توده که در نهایت بعد از یک گفت وگوی دو ساعته بین زن و هدایت به پایان می رسد و زن از سردی مزاج جنسی هدایت میگوید .
کم کم وارد بحث درباره گروه 53 نفر میشوم . میگوید جوان ترین اعضای حزب من بودم و مرحوم احسان طبری و مرحوم کنگاری. که هر سه متولد 1295 شمسی بودیم . این لفظ مرحوم برای آن دو نفر بدجوری به من آلارم می دهد که در کنار چه سند ارزشمندی نشستم .
قبل از جلسه با بچه ها بحث کرده بودیم که این تبلیغاتی که زدیم نکند درست نباشد و طرف مسلمان نشده باشد آنوقت است که آبروریزی شود . میخواستم طی مسیر اگرفرصتی دست داد راجع به گرایشش به اسلام بپرسم . گفت کتابم را داده ام فلان موسسه چاپ کنند و آنها بدقولی کرده اند . عمدی گفتم ان شاالله تا آخر امسال درست شود تا واکنشش را مقابل ان شاالله بسنجم . دیدم بعد از من سه بار گفت ان شاالله و من به این فکر میکردم که به بچه ها زنگ بزنم و بگویم در زیر پوستر یک جمله اضافه کنید که به همراه مجری نامسلمان برنامه اینجانب .
ساعت حوالی 2.45 بود که رسیدیم دانشکده او را بردم دفتر بسیج . امیر خوش صحبتان در را باز کرد تا دکتر بنشیند و بروم برایش چایی بیاورم دیدم ایستاده و به تبلیغات برنامه نگاه میکند . گفتم شاید خوشش نیاید که ببیند جمله چرا کمونیست شدم را زده ایم .
ساعت 3 وارد سالن شد . استقبال زیاد نبود . به عنوان مجری بالا رفتم . خستگی راه 3 ساعته به علاوه جمعیت کم سالن حال مجری گریم را اول برنامه گرفت و مرا در قبض فر برد . دعوتش کردم بالا بیاید .اولین جمله را اینجوری شروع کرد :
ضمن تشکر از بسیج دانشجویی یک گله از تبیلغات بسیج دارم (فکر کردم میخواهد بگوید من مسلمان نشده ام . تالاپ تلوپ . این صدای قلب من بود که شدت میگرفت) گفت من هیچ گاه کمونیست نبودم و افتخارم این است که مسلمانم و مسلمان بودم و خاهم بود . امیر خوشی و پروین از ته سالن خلوت شروع به دست زدن میکنند . چه شروع خوبی برای یک برنامه خوب . به قیافه های اندک دانشجویان چپ در سالن نگاه میکنم . حسابی کفری شدند و هی کاغذ می دهند بالا که آقایان بسیجی اگر راست میگید یه مدافع کومنیست هم بشونید کنارش تا حاش رو بگیره و به پیرمرد در نامه هاشان گستاخی میکردند . یاد شعارهای توخالی آزادی هاشان در 8 مارس می افتم که مرگ بر استبداد سر میدهند و حالا تحمل شنیدن حرف های پیری یک قرنی را ندارند .
پیرمرد دلش میخواهد همه را از این راه کج باز دارد و با شجاعت میگوید اعتراف میکنم که اشتباه کردم وارد 53 نفر شدم و سعی من بعد از آن این بود که خودم وآنان را که منحرف کردم بازگردانم و دیگران را هدایت کنم .
یه دانشجوی چپ نامه فرستاده که اگه شما مسلمونها راست میگید و صداقت دارید نامه منو بخون .(یه جورایی میخواست منو تحریک به خوندن نامش کنه) نوشته بود بپرس شما یک نفر بی ارده بودی و تحت تاثیر دیگران توده ای شده ای ودوباره مسلمان شدی . اگه راست میگی چرا درباره این میلیونها مسلمانی که چپ شدند چیزی نمیگی . ؟ . به دلم اومد دکتر میتونه جوابشو بده سوال رو خوندم . پیرمرد آرام و دل نشین گفت شما میتونید نظر خودتون در باره گذشته من داشته باشید که تحت تاثیر دیگران بودم اما من نمی پذیرم . من وقتی انحراف حزب توده رو دیدم اولین انشعاب در کمونیست را قبل از مائو راه انداختم و جدا شدم و سعی کردم دوستانم رو هم جدا کنم .
دارم از این همه حرفهایی که از لا به لای ستون خاک گرفته تاریخ آکبند از زبان این مرد بیرون می آید کیف میکنم اما چه سود که خیلی ها از این جلسه دنبال جنجال و سیاست بازی بودند شاید دعوایی شود و حالی کنیم . کسی به حرفهای تاریخ گوش نمی داد .
با احترام بدرقه اش کردم تا در ماشینی که قرار بود او را بعد از یک ساعت و نیم سخنرانی به منزل برساند همراهی کردم . ماشین رفت و در حال حرکت دستی به نشانه احترام بلند کردم و به رسم تواضع او نیز با دو دست پاسخم گفت . خاطره یک روز با تاریخ را امروز به تاریخ میسپارم.
25/اردیبهشت/87
در حضور استاد دکتر انور خامه ای