تبليغاتX
شب همچنان سیاه است
  شب همچنان سیاه است

 

تسلیت به دوستانم

 

پس از آنکه خبر تغییرات کابینه جدید دولت در حوزه معاونان و  مشاوران را شنیدم، شوکه و متعجب شدم . طبق قانون اساسی معاون اول رئیس جمهور با موافقت رئیس جمهور مسول هماهنگی وزیران و سایر معاونت ها می باشد. و در برخی موارد دارای اختیارات و مسولیت های رئیس جمهور است. در نتیجه این مقام ، جایگاه ویژه ای دارد و  شخصی که به این مقام منصوب می شود باید متناسب با آن باشد.

آقای احمدی نژاد بداند که فردی را که به این سمت منصوب می نمایند باید فردی موجه باشد و اگر نگویم  شناخته شده ، حداقل باید فردی باشد که نقطه منفی در کارنامه اش نباشد. حداقل انتظاری که داشتم این بود که جناب مشایی را که هر چند در نظرشان شما انسانی کارآمد و متدین است، را از کابینه خود کنار بگذارید و بهانه دست دیگران ندهید . چراکه عملکرد و سخنان ایشان نقطه ای نامبارک را در عملکرد این دولت بجا گذاشت .

اما باید بگویم این دولت و شخص دکتر احمدی نژاد هنوز امتیازات ویژه ای دارد که آن را بر دیگران ترجیح می دهم و تا زمانی که در جبهه انقلاب و امام باشد از او حمایت می کنم ، پس چه بهتر که با تمام توان و نقاط قوت بیشتری از ایشان دفاع کنم. 


+ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت4:5 بعد از ظهر | محمد صالحی |
 
 

بدون شرح

 

 

همراه با سیده زنان جهان به در تک تک خانه های انصار و مهاجر رفت . میگفتند اگر زودتر می آمدی در رکابت بودیم.  انگار عذر تراشی از همان آغاز بهانه ی خوبی برای ترس بوده است . فرمود سرها را بتراشید و فردا منزل ما تجمع کنید . فردا میشد سر تراشیده ها را با انگشتان دست شمرد . صدای حضرت بلند شد . علی تنهاست......

40 منزل تا رسیدن به مقصد راه بود ، سه هزار تن همراهش در رکاب بودند ، از مدینه تا مکه از مکه تا کربلا . به کربلا که رسید ، یاران را در خیمه جمع فرمود ، یاران را شمرد. 72 نفر . هر چند از 50 سال پیش بیشتر بود اما صدای بانو بلند شد . حسین تنهاست .....

حضرت فرموده بود ، برای شناخته نشدن در شهر به هم سلام نکنید ، گفته بودند اگر فرزندش را بیابیم ، سر از تنش جدا خواهیم کرد . حضرت برای آخرین نایبش نوشت تا زمان معلوم خداحافظ . وقتی نامه بین شیعیان پیچید ، مردم میگفتند مهدی تنهاست .....

شیخ صدایش بلند شد ، این ها که شما نقل مجلستان شده ، هلاک مسلمین بلاد ایران را به دنبال دارد ، این مشروطه بنا شده پی حریتی است که با اسلام ناسازگار است ، من نه به خاطر روس ضد انگلیسم نه به خاطر مشروطه ضد اسلام ، زیر پرچم کنسولگری که لوای کفر بر بام آن آویخته باشد هم نمیروم ، مردادماه که به دار آویختندش ، آنان که پرچم بر بام خانه خویش آویخته بودند در گوش های هم زمزمه میکردند ، شیخ تنهاست ......

خانه اش شده بود قلعه خرابه های جنگل ، رفیقش اسلحه بود و همدمش جنگلی های حریت طلب ، چند وقتی رضا پالونی دنبالش بود ، روسیه که باج حمایت میخواست فروختش ، رعیت شمال هم که به سنار سه شای قذاقها راضی شدند و سینه سپر قذاقها کردند ، خالو قربان که سرهنگی گرفته بود میرزا را به عمارت پهلوی فروخت ، صدای مردم بلند شد میرزا تنهاست......

تیر که به مغز منصور خورد ، گفتند بیا فرار کن از این مملکت برو جای دیگه ، میگفت کار ما تمام نشده ، اینها خلاف شرع میکنند و باید بروند ، شب هنگام وقتی به سمت دار میرفتند با هم اذان گفتند ، الله اکبر قبل از شهادت ، وقتی تنش با چوبه دار یکی شد صدای مردم بلند شد سید تنهاست .....

میگفت این سید اولاد پیغمبره نباید تنها گذاشتش ، ریختند به خیابان ، از ژاله گرفته تا 24 اسفند ، شمال و جنوب شهر همه میگفتند سید اولاد پیغمبر تنها نیست . آقا روح الله در تاریخ تنها نشد انقلاب شد .

هجمه ها که شروع شد ، سپرها که به زمین انداخته شد ، آنها که کم آوردند از میدان فرار کردند ، آنها که از فحش خوردن میترسیدند اعلامیه و بیانیه دادند ، آنها که فکر کردند دنیا همین بورژوای بام تهران است ، آنها که فکر کردند حریت روشنفکری همان است که امام فریاد میزد ، آنها که گفتند اگر کمی زود می آمدید ما بودیم ، آنها که گفتند نه علی نه معاویه ، آنها که تا فتنه ای شد فکر کردند آخر الزمان شده و چه خونها که اسلام ریخته و چه ظلم ها که اینها میکنند، آنها که فکر کردند ظاهر همه مانند باطنشان است ، آنها که فریب دادند و فریبکار خواندند ، آنها که تاریخ را به مصاف خودشان کشیدند خبر نداشتند که چند دهه ای شده که دیگر علی تنها ...........

 

 


+ جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت11:24 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

و چون حدیث تو باشد سخن دراز کنم

 

دیکتاتوری روشنفکری ، بورژوا علیه دموکراسی و فیثاغورث

مقدمه : با پیدایش روشنفکری و انتلکتوئالیسم در رنسانس فرهنگی و تمدنی غرب ، فرهنگ نامه نویسان که حال طبقه ی تحصیلکرده متوسط شهری شده بودند اصلی در بنیان های فکری عالم با نام روشنفکری برقرار نمودند . در اساسی ترین اصل این نظریه احترام به نظر دیگران و پرهیز از تعصب و جزم اندیشی به عنوان یک اصل بدون خدشه در فرهنگ تعاملی روشنفکران نگاشته شد . این دیالتیک نانوشته شعار انقلاب های بسیاری گشت که.....

1 : پس از شکل گیری انقلاب فرانسه توسطه روشنفکران و با کمک بورژوای ناراضی شهری از دیکتاتوری حاکم که اجازه هیچ دخالت مدنی را به مردم نمی داد انقلابیون که به شعار خودشان طرفداران آزادی بیان ، آزاد اندیشی ، روشنفکر و لیبرال بودند کشتار عظیمی از آنچه که آنان ضد انقلاب می نامیدند به راه انداختند . ضد انقلاب ها مردم و یا اندیشمندانی بودند که میخواستند به برخی از اصول روشنفکری حاکم نقدی بزنند .

2 : زنده باد مخالف من ..... شعار روشنفکری محترمی که در حماسه دوم خرداد بر مسند حاکمیت تکیه زد . در 4 سال اول دولت هفتم 156 نفر از اساتید دگر اندیش نسبت به تفکر روشنفکری از دانشگاه اخراج شدند ............

3 : روشنفکری قانونمند در فضای انتخابات امسال پس از پیروزی دکتر احمدی نژاد در وبلاگ ها ، روزنامه ها و مقالات خویش دو چیز را عنوان نموده است . در پروژه اول عدم پذیرش رای مخالف تقلب گسترده مطرح میگردد و معتقد است چون فضای روشنفکری جامعه اعم از سینما و دانشگاه معتقد به رای به آقای مهندس موسوی بوده پس باید همان رای ، نظر اکثریت مردم ایران نیز باشد . این استبداد فکری تنها حاکی از فاصله طبقه روشنفکر و دانشگاهی جامعه ایران از فضای جامعه شناسی سیاسی مردمی است که در یک حماسه حجه الاسلام خاتمی را برمیگزینند و در حماسه ای دیگر دکتر احمدی نژاد را .... نشان به آن نشان که دکتر بشیریه پدر جامعه شناسی سیاسی ایران در خرداد 84 میگوید من اعتبار علمی خودم را حاضرم به میان بگذارم و بگویم طبق شناخت من از جامعه ایرانی انتخاب احمدی نژاد در مقابل هاشمی غیرممکن است . نیازی به یادآوری برای خوانندگان عزیز نیست که پدر جامعه شناسی ایران پس از شکست مطالعات علمی اش در سوم تیرماه 84 کشور ایران را ترک نمودند .... نکته دوم در مورد روشنفکران آن است که در فضای فعلی نوشتارهایشان پس از قبول شکست رای احمدی نژاد را رای طبقه عامی ، مستضعف و بی سواد جامعه ایران می دانند . این نکته نیز خود چند چالش اساسی را در میان دارد . اگر رای مستضعفین با آقای دکتر احمدی نژاد است که این نشانگر آن است که طبقه بورژوای شهری به آقای مهندس موسوی رای داده اند و اگر چنین باشد ما 13 ملیون بورژوا در کشوری داریم که مهندس موسوی معتقد بود بیشتر مردم آن به نان شب محتاجند و دولت با گداپروری رای می آورد . نکته دوم آنکه در این صورت روشنفکران جامعه ایران باید بپذیرند از اکثریت مردم ایران فاصله دارند و چگونه ممکن است اقلیتی که از دغدغه اکثریت مردم ایران فاصله دارد پس از رسیدن به حاکمیت به دنبال رسیدگی به خواسته های این مردم باشد . کافی خوانندگان محترم نقدهای اصلاح طلبان را در ماههای آخر دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی را به یاد بیاورند که میگفتند دولت به جای نان و آب مردم به فکر جامعه ی مدنی و شعارهایی بود که مردم محلی به آن نمی گذاشتند . هر چند دغدغه های روشنفکران در زمینه جامعه مدنی شایسته سالار و قانونمند مورد احترام و در عین حال مورد نقد است اما روشنفکران محترم به یاد داشته باشند که ایران کشوری است به وسعت 70 ملیون ایرانی که بسیاری از این تعداد دغدغه های روشنفکران محترم را یا ندارند یا اصلا این دغدغه ها را با نص دینی خود متعارض می بینند . نکته سوم آنکه در این استبداد روشنفکرانه کسانیکه معتقد به نقد پذیری خویش و عدم تعصب علمی و سیاسی خود بودند نه تنها رای مردم را نپذیرفتند که به رای دهندگان توهین کرده اند که بی سواد ها به فکر مخالف ما رای داده اند .  به نظر شما این بی احترامی به رقیب و طرفدارانش نیست . ریختن در خیابانها و بیان تقلب و عدم مشروعیت دولت بی احترامی به رای ملتی که در این یک هفته شلوغ تهران در هیچ شهرستانی خبری نبود نیست . اگر طبق گفته شما اکثریت مطلق با شما بود چرا پس شهرستانهای طرفدارتان خبری از آثار اعتراضات بورژواهای محترم نبود .

من از طبقه مستضعف جامعه نیستم (به لحاظ مالی) و بورژوا را فحش اساسا تلقی نمیکنم اما معتقدم در حوادث اخیر تهران بیشترین فریب را از رسانه های بیگانه کسانی خوردند که ادعای سواد و دانشگاه رفتن و خواص بودن میکردند . طبقه ی مستضعف جامعه به رغم تمام مشکلات مالی که دارد قاعدتا باید بیشتر از مرفهین دردمند باشد اما نشان داد فهم علمی و عمل به قانون در دیدگاه کسانی که هیچ ادعایی هم ندارند بسیار بیشتر از مدعیانی بود که چند روزی امنیت مردم را به خاطر استبداد رایشان به خطر انداختند .

نکته چهارم اینکه روشنفکران ایرانی نشان دادند که به رغم ادعای نقد پذیری ، قانونمندی ، پذیرفتن رای اکثریت و شعارهای مردم فریبی مانند این بیشترین رفتار دیکتاتورمآبانه را از خویش نشان دادند . دیکتاتوری یعنی ایستادن در رو به روی قانون و مردم . دیکتاتوری یعنی خودبینی و تفسیر جهان به خویشتن و هم نظرانی که در یک جمع دانشگاهی و سینمایی و هنری هم را میبینند و صد در صد همه هم با هم هم نظر هستند و فکر میکنند پس همه ایران نیز باید با آنان هم نظر باشد .

نکته پنجم و آخر در این باب نیز مرتبط است به نگاه آریستوکرات روشنفکران ایرانی . در عصر یونان باستان وقتی دموکراسی مطرح شد برخی از اندیشمندان یونانی معتقد بودند بردگان ، طبقات فقیر و کسانیکه سواد اندیشیدن ندارند چرا باید حق رای را داشته باشند و اینگونه بود که دموکراسی پس از چندی در یونان به الیگارشی یا به قول خودشان آریستوکراسی اشراف رسید . اما در سالهای اخیر با نیازمند شدن به توده ها (که عرض خواهم کرد چه نیازی به توده ها دارند) معتقد به دموکراسی در لفظ هستند اما دموکراسی که هم رای با اشرافیت سیاسی باشد . که ما در ادبیات سیاسی به این میگویم دیکتاتوری اشراف یا الیگارشی .......

اما نکته اساسی که وجود دارد آن است که در حوداث اخیر که برخی از طبقه بورژوا علیه دموکراسی ایستاد به عبارتی همان تفاخر و قبیله پرستی و طبقه پرستی دوران جاهلیتی را زنده نمود که اسلام بر علیه آن در عربستان ایستاده بود . به تعبیر دقیقتر روشنفکرانی که نخواستند صدایی غیر از خودشان را بشنوند مانند کبکی سر خود را در برف فرو کرده بودند و به گمان اینکه ما ندیده ایم پس نیست علیه رای همه مردم از پیرزن بیوه روستایی تا همان جوان زعفرانیه نشین که با سلایق و به قول وبر تعاملات و کنش های مختلف در انتخابات شرکت نمودند توهین کردند . روشنفکران گمانشان این است که همه بایستی با همان پیش فرضهایی وارد انتخابات شوند که آنها دارند پس به همان درصدی که رای اولی یا جدید هستند باید به رای کاندیدای آنان اضافه شود .

سخن دارد به درازا میکشد.

 در آخر هم یه نکته باحال از فیثاغورث که  فراخور حال است . فیثاغورثیان در یک تعبیر خیلی ساده جهان را شکل اعدا می دیدند . به طور مثال تعریفشان از عدالت مربع یک عدد بود . در مربع عدالت در تمام ابعاد رعایت شده چرا که همه ضلع ها اندازه یک دیگرند . تمام ضلع ها به یک اندازه در محیط و مساحت نقش دارند و الخ .

به ذهنم رسید اگر فیثاغورت حوادث اخیر را میدید چه تفسیر ریاضیاتی از این حوادث ارائه می داد :

انتخابات مانند یک مربع عادلانه ای است که از چهار ضلع تشکیل شده است . قانون (آنگونه که ما تفسیر و  میکنیم ) ، اخلاق (تا آنجا که ما را به مقصود راهنمایی کند) ، خط امام (هر چند قبلا به موزه فرستاده بودیمش اما فعلا نیازش داریم) ، مردم (اکثریتی که حتما ما را انتخاب میکنند )

جواب مشخص است . یک عدد غیر قابل جذر گرفتن با فورجه 4 (عدالت)


+ پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت0:29 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

تقدیم به امیر فدکهای غصب شده

 

سیناپس یا طرح فیلمنامه به نوشته کوتاهی گفته میشود که کلیات یک اثر داستانی در آن نگاشته میشود ، بدون آنکه اسلوب فیلم نامه نویسی مانند دیالوگ های جزیی ، شرح صحنه ، شرح سکانس و ... در آن ذکر شود . نوشته زیر که در واقع سیناپس یک فیلم نامه فیلم کوتاه است را در شب میلاد سید امرای عالم به محضر دادگسترش عرضه میدارم . امید است که سلیمان با حشمت ملک اندک ارزنی که خویش بر دهان مور گذاشته به عنوان تحفه ای پیش کش قدومش کند .

****

سکانس اول

نوجوان 15 ساله در حالی که لباس مندرسی که نوک آرنج ها و سر زانویش ساییده شده کنار دیوار روی زمین چمباتمه زده . صورتش از کثیفی سیاه شده و دستانش کدره بسته . انگشت شصتش از کفش ورزشی که مارک نایک قدیمی پهلوی اون خودنمایی میکنه بیرون اومده . یه کاسه مسی رو به رویش روی زمین قرار دارد و چند سکه خرد داخلش .

سکانس دوم

نوجوان در خیابان شلوغ به سمت مقصدی نا معلوم در حال پیاده روی است . در حالی که سرش پایینه آب دماغش رو که از صورتش آویزون شده با گوشه آستینش پاک میکنه . مردم شهر بدون اندک نگاه و ترحمی از کنارش عبور میکنند . نوجوان در حال رد شدن از رو به روی یک مغازه میوه فروشی است که صاحب مغازه یک گوجه ی لهیده را از بین میوه هایی که داشت برای یک مشتری جدا میکرد سوا می کنه پرت میکنه بیخ دیوار کوچه ای که مغزه بر اون قرار داره . نوجوان در حالی که اطرافش رو نگاه میکنه با احتیاط به سمت کوچه میپیچه . هر چه که به بیخ دیوار نزدیک تر میشه گام هاش رو سریع تر بر می داره . کنار گوه می ایسته و بیخ دیوار تکیه میده . مثل کسی که قصد خستگی در کردن را داشته باشه یه پاش رو به دیوار تکیه می ده و کمی نفس تازه میکنه . خوب اطرافش رو نگاه میکنه . برای مردم شهر حضور یا عدم حضورش فرقی نداره . مردم بدون اینکه داخل کوچه را نگاه کنند از سر کوچه عبور میکنند . از ته کوچه هم که ماشین و عابری به سمت اون حرکت نمیکنه . انگار که قصد بستن بند کفشش رو داشته باشه خم میشه یه نگاه دوباره به اطراف و سریع گوجه رو برمیداره و چند قدمی از سر کوچه به دو فاصله میگیره . یه نگاه دوباره به اطراف بهش ثابت میکنه که کسی نگاهش نمیکنه . با ولع به گوه فرنگی گاز میزنه . با هر گاز آستینش رو به سمت دهنش میبره تا اطراف دهنش رو با آستینش پاک کرده باشه . چند قدمی به سمت سر کوچه نزدیک میشه و به میوه فروشی نگاهی می اندازه . بالای ردیف گوجه ها روی یه مقوا نوشته 670 تومان.

سکانس سوم

با حفظ راکورد (حفظ مکان و زمان ، نور و دکور صحنه) سکانس اول

نوجوان به ته کاسه ای که جلوش روی زمین قرار داره نگاهی می اندازه . پولهای خرد رو از توی کاسه در میاره زیر لب میشمارد و دوباره داخل کاسه پرت میکنه ...25 ... 50....100....150  .....175 سکه آخر در کاسه چرخ می خورد......

سکانس چهارم

با حفظ راکورد سکانس دوم کنار میوه فروشی هنگام برداشتن گوجه فرنگی .......

نوجوان گوجه فرنگی لهیده بیخ دیوار رو که برداشت چند قدمی به سمت ته کوچه حرکت میکنه . با ولع گوجه رو گاز میزنه و آب سرازیر شده رو با آستینش پاک میکنه . همینطور که مشغول خوردن باقی مانده گوجه فرنگیه نگاهی به مغازه میوه فروشی میکنه تا باقی مونده میوه هایی که میوه فروش دور میریزه رو از دست نده . زن میانسالی چند کیسه میوه رو کنارش روی زمین چیده و در حال در آوردن اسکناسهای پول از کیف پولشه تا هزینه میوه رو به میوه فروش بپردازه . (دوربین نمای بسته ای از صورت نوجوان رو میگیره که با حسرت و دقت میوه فروشی رو نگاه میکنه صدای صحنه بسته میشه fade out   و تپش قلب به جریان می افته ) ناگهان نوجوان میدوه به سمت میوه فروشی و کیسه گوجه ای که روی زمین گذاشته شده بود بر میداره و به سرعت به سمت خیاباون می دوه . زن بی اختیار جیغ میکشه و فرار کردن نوجوان رو تماشا میکنه . نوجوان در حالیکه در حال فرار از عرض خیابون اصلی است برای لحظه ای در حین فرار سرش رو به سمت میوه فروشی بر میگردونه . اِاِاِاِاِ بوف ......... یه ماشین محکم میخوره بهش و پرتش میکنه وسط خیابون .....

گوجه ها قل میخوره و میره زیر لاستیک ماشینی که در حال گذر بود له میشه.....

چشمان نوجوان بسته میشه.....

سکانس پنجم

ناگهان دستی وارد کادر میشه و کسی رو تکون میده . نوجون در حالی که کنار دیواری چمباتمه زده سرش رو تکون میده و از بین زانوهاش بیرون در میاره و به بالا نگاه میکنه . یه اسکناس پونصد تومنی رو مرد جلوی صورت نوجوان میندازه توی کاسه و میره ........

25......50 ......100.....150......175......675.....

کاسه اش رو از روی زمین بر میداره به سمت مقصد نامعلومی توی خیابون قدم میزنه.......

 


+ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت11:34 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

یکشنبه شب تلخ کوی

 

به نام خداوند مهربان

باید ایستاد. تنها . با قامتی سبز. رو به روی تمام سیاهی ها.

اما تانیایی روزگار ما سیاه است.ای سبز پوش تا نیایی عالم سیاه است . 

چون خورشید در خفاست .

 

موقع نماز مغرب است که می رسم کوی. میروم مسجد. بعد از نماز چندتایی از بچه های جلوی مسجد جمع شده اند و برای دکتر احمدی نژاد شعار می دهند. از آن طرف تر صدای درگیری می آید. صدای داد و بیداد. مثل شبهای گذشته عده ای از بچه ها جلوی درب اصلی مشغول درگیری با پلیسند. اینجا یعنی این پایین جلوی مسجد وسط خیابان عده ای موتور سوار و پیاده با چوب و چماق ایستاده اند و گویا اصلا هم با نیروی انتظامی هماهنگ نیستند. قیافه هاشان مذهبیست. قیافه هاشان.

درگیری حدود ساعت 9.30 شدت می گیرد. پلیس مرتبا گاز اشک آور شلیک می کند داخل. بچه هر چند متر آتشی برپا کرده اند که این موجب عدم تاثیر گاز می شود. بچه های  حامی احمدی نژاد از زور گاز و خطر پاره آجر ها تقریبا پراکنده شده اند . لباس شخصی ها و پلیس هدف سنگ و آجر های بچه ها هستند.

تا ساعت یازده تقریبا به همین منوال می گذرد. از 11.30 به بعد تفوق بچه ها به لطف کوکتل مولوتوف هایی که از بالای پشت بام ساختمان مشرف به سر یگان ویژه می ریزند کاملا محسوس است. حالا بچه ها تقریبا تا وسط خیابان هم می روند و آتش خشم آنها همه چیز را می سوزاند. مدتی به همین منوال می گذرد. سربازها ناسزا می گویند و هر ازگاهی سنگی می پرانند. بچه ها اما با آتش و سنگ از پشت بام و زمین امانشان را بریده اند. بچه ها هم ناسزا می گویند. از بدترین نوعشان. شعارهایشان تند تر شده و همه مرزها را می شکند. پلیس به شدت عصبانیست و فهمیده است که اشک آور دیگر جواب نمی دهد.

لباس شخصی ها همان پایین نزدیک ساختمان 23 با بچه ها درگیر شده اند. بین بچه ها معروفند به انصار. انگار همه منتظرند آنها بیایند تو. تا یکی می گوید بچه های انصار آمدند، همگی با سرعت می خزیم درون اتقهایمان و از ترسمان درب ها را قفل می کنیم. باز می بینیم خبری نیست. می آییم بیرون و روز از نو. عده ای هم هستند که اصلا انگار توی باغ نیستند. یا چیزی می خوانند یا دراز کشیده اند. اما کسی را ندیدم که خوابیده باشد. اصلا فکر نمی کنم کسی توانسته باشد که بخوابد.

می روم سمت میدان. بچه ها دور آن جمع شده اند. ساعت تقریبا 2 بامداد است. عده ای از بچه ها باسر و صدا از پایین می آیند. خوشحالند و دست می زنند و از جملاتی که می گویند می فهمم بعله آقایان تشریف آورده اند داخل! می شنوم که می گویند: دو تاشان را گرفته ایم. گروگان. باید بکشیمشان. بقیه شان الآن ساختمان بیست و سه اند.

 دیگری می گوید: نه آنها را با بچه ها ی خودمان مبادله می کنیم. فعلا نگهشان دارید. یک کس دیگر می گوید: جلوی درب را خالی نکنید. برگردید . برگردید.

نمی بینمشان اما می فهمم که از همین لباس شخصیها هستند. ترس برم می دارد که نکند بلایی سر اینها بیاورند و خودشان را بدبخت کنند. می روم طرفشان. یکی از بچه ها با چوب می دود سمت کتابخانه مفتح که حالا شده است زندان اسرا. می خواهد عصبانیتش را روی این دو جوانی که گرفته اند خالی کند. بچه ها جلویش را می گیرند. یکی میگوید: مگر میرحسین نگفته آرامشتان را حفظ کنید و…

 عصبانی شروع می کند به ناسزا گفتن به مهندس که این جریان هیچ ربطی به او ندارد واسم از کسی می برد که من می خواهم از تعجب شاخ دربیاورم. اسم از کسی که فتنه گر قائله 78 بود. از مصطفی تاج زاده: ما فقط از تاج زاده حرف گوش می کنیم فهمیدی؟

در این اثنا که عده ای از بچه ها به بهانه درگیری با الباقی بچه های انصار به سمت پایین میدان آمده اند و از طرفی دیگر بچه های دم درب هم برای اینکه بفهمند ماجرای گروگان گیری از چه قرار است جایشان را خالی کرده اند، یگان ویژه که آتش چندانی روی سرش نمی بیند و راه روبرویش را خالی، هجوم می آورد داخل. در عرض سه چهار دقیقه میرسند به میدان. همگیمان فرار می کنیم. من و چند تای دیگر می دویم به سمت درب خروج پشتی و کمی منتظر می مانیم. یگان ویژه پخش شده است داخل کوی و می آیند طرفمان. هرجوری هست خودمان را می رسانیم بیرون و در کوچه پس کوچه های پشت پمپ بنزین گیشا گم می شویم. بعدا فهمیدم عده ای از بچه ها هم برای فرار رفته اند داخل خانه های مردم پناه گرفته اند.

نیم ساعتی وقت تلف می کنم به هوای اینکه نیروهای یگان بر می گردند و راحت می روم داخل. جلال را پیاده طی می کنم تا سر امیر آباد. از آنجا به بالا ترافیک آدم است. این لباس شخصی ها که صدتایی می شوند. پلیس ها هم کم از آنها نیستند اگر بیشتر نباشند. به خاطر تیپ ظاهریم کسی با کارم کار ندارد. خیلی از بچه ها را بیخود گرفته اند. سریع خودم را می رسانم داخل. میدوم سمت ساختمانمان دنبال رفیقم . نیست. هول برم میدارد. شروع می کنم به گشتن تک تک ساختمان ها. بین راه یکی از بچه ها را می بینم که به وضع ناخوشایندی می برند. می روم و شروع می کنم به وساطت که این را می شناسم و الخ. اگرچه تا حالا او را ندیده ام ولی اصلا به قیافه اش این حرف ها نمی آید. آخر نمی گذارم او را هم ببرند. هشتاد و هفتیست. فیزیک.

(بعد تر صبح مجبور می شویم ببریمش بیمارستان شریعتی. الآن خوب است. پدرش هم آمده. برایش دعا کنید.) رفیقم را پیدا نمی کنم. آرزو می کنم مرا هم ببرند پیش او. چون مطمئنم دست کم او هیچ کاری نکرده است. دور میدان یکی از این بی سیم به دست ها را می کشم کنار و می گویم مرا هم ببرد پیش آنها. مسخره ام می کند. شاید بخاطر اینکه فقط ظاهرمان شبیه هم است.

بند می کنم که مرا هم ببرد. عصبانیش می کنم. می گویم من هم اغتشاش کردم. می زند زیر گوشم. بغض گلویم را می گیرد: امشب چند نفر بیخود و بی جهت توگوشی خوردند؟ باز از رو نمی روم سرشان داد می کشم که بیخود  کردید رفتید داخل اتاق ها. از خجالتم هم در می آیند. تا اینکه به من بفهمانند نباید زیاد حرف بزنم. نباید خیلی تحلیل کرد. و نباید دخالت وفضولی نمود. یکی از پلیس ها با چندتایی از همین آدم ها که فقط ظاهرشان شبیه من است و الآن فکر می کنند من هم به اندازه همه دانشجوهای ساکن کوی زبان نفهم هستم. بعد ازاینکه از خجالتم در می آیند  رهایم می کنند. شاید بخاطر اینکه دیگر ماشین ناجا همه بچه ها را برده است. شاید هم بخاطر اینکه زیاد حرف می زنم. یا حتی شاید بخاطر اینکه ظاهرم شبیه آنهاست. فقط ظاهرم! صبح روز بعد خوب می فهمم که فقط ظاهرم به آنها رفته است از آنجایی که سه تن از دوستانم را که آنها هم فقط ظاهرشان شبیه من است همراه بقیه بچه ها با خود برده اند . و از این جهت خوشحال می شوم.

باید ایستاد...

 


+ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت11:53 قبل از ظهر | سید حسین موسوی |
 
 

این تازه تمرین است ....

 

هر وقت زندگی ائمه ما سخت میشد ، می فرمودند روزی پسر ما مهدی (عج) می آید .........

روزگار ما هم همین است این روزها که کار سخت و طاقت فرسا شده ، این روزها که باران شایعه و فحش بر سر ما می بارد ، این روزها که هر کس که بگوید تقلب شده آگاه است و هر که بگوید تقلبی در کار نیست عقب افتاده و عامی . هر که بگوید تقلبی در کار نیست یقینا چشم و گوش بسته است و اطلاعاتش کانالیزه به دستش می رسد ، این روزها که برخی ها که یدک اسلام را میکشیدند از هجمه ی ناجوانمردی ها بار صورتهایشان را سبک تر میکنند تا شبیه آگاه تر ها بشوند ، این روزها که گویی بنیادگراتر و قاتل تر از همیشه شده ایم تازه شبیه سازی کوچکی است از اتفاقات پس از ظهور .

بچه حزب اللهی ها ، رفقایی که دلتون برای امام زمان و دولتش می تپد ، میرحسینی ها ، طرفداران کروبی و رضایی و احمدی نژاد و یا هر کسی که دلش برای دولت آقا می تپد ، هر کسی که در این سختی به آقا متوسل شده و دست به دعا برداشته ، حواستان هست که این ها بخش کوچکی از فشارهایی است که پس از ظهور صدها برابرش بر سر ما خواهد ریخت .

مسلم است که منجی آخر برای عدالت الهی یاوران غیبی فراوانی دارد اما به یاد بیاورید یاران پیامبر را که در جنگ بدر دست غیب الهی به طور واضحی به امداد آنان آمد اما چیزی از فشارهای مردمی و شایعات و سختی های اصحاب کاسته نشد ، همه کسانی که آخر هر مجلس دینیمان دعا برای ظهور است در این اغتشاش کوچک که یک صدم اغتشاشات و خونریزی ها و شایعات و تلخی های کسانی که تاب ظهور را ندارند نیست خودتان را آماده کنید برای روزی که تا آقا اعلام ظهور فرمودند بگوییم لبیک بدون آنکه ریش هایمان را بتراشیم ، بدون اینکه دل به شایعاتی بدهیم که این پسر پیغمبر نیست ، این صداهای آسمانی که شنیدید را ایرانیان خرافاتی با اشعه و ماهواره راه انداخته اند ، بدون اینکه بترسیم که اگر آقا گفتند بکشید تا فتنه به پایان برسد حرف روشنفکران بزنیم که این اسلام طالبانی است ، بگوییم پسر پیغمبر اگر با مناظره کافران را راضی میکرد عاقلانه تر بود ،بدون اینکه  بگوییم مصلحت این است که ما میگوییم هر چند پسر پیغمبر را قبول داریم اما اینگونه بهتر بود .......

یک بار بعد سی سال منافع اشرافیت سیاسی در ایران بر هم خورد کشور را اینگونه به هم ریختند ، چهار شبکه ماهواره ای را بیست و چهار ساعته به جان مردم انداختند ، بازار شایعات را به نحوی تنظیم کردند که بچه مذهبی ها هم به آقا و انتخابات شک کردند ، طرفداران را سبز پوش هم که بندگان خدا اطمینان یافته اند که رایشان را رژیم حتما ضایع کرده است ، حالا تو فکر کن که آقا بیاید و بخواهد منافع اشرافیت سیاسی و اقتصادی جهانی را نه اینکه بخواهد به خطر بیاندازد بلکه میخواهد نابود کند ، بیاندیش که در آن زمان رو به روی تو سیزده ملیون نیست ، چند ملیارد نفر ممکن است که باشد ، آنروز چهار شبکه رو به روی تو نیست ، تمام ماهواره های تمدن غرب رو به روی توست ، آن زمان اغتشاش گر با کلت کمری و کوکتل مولوتوف رو به روی تو نیست ، ناتو و ورشو و کماندو و تانک های اسرائیلی و جنگنده های اف چند و بمب های هسته ای و فسفری رو به روی توست هر چند در روایات داریم که اسلحه هاشان کارساز نیست ، اما اگر قرار شد برای شناخت سره از ناسره با تمام این ها بجنگیم کجا تمرین کرده ایم ، کجا تمرین صبر کرده ایم که میان فریب خورده و فریب کار تفاوت قائل شویم ، کجا مشق تحمل شایعات را کرده بودیم همان شایعات و شبهه هایی که چون نمادهایی نزدیک به  واقعیت دارند ، چون حق و باطل به هم آمیخته است به راحتی باور میکنند ....

سخت است اما تمرین است .سخت است اما صبر دادن و توان دادن از جانب خداست ، فتنه است یعنی آزمایش یعنی مشخص شدن سره از ناسره . سخت است دیندار بودن ، اینجاست که امام صادق فرمود دینداری مانند نگه داشتن ذغال افروخته در کف دست است ......

هر که در این بزم مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند

ما راضیم به رضای شما ای سید و آقای ما .....


+ چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت10:2 بعد از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

عسی ان تکروه شی و هو خیر لکم

 

عسی ان تکروه شی و هو خیر لکم . چه بسا از چیزی کراهت داشته باشید و برایتان خیر باشد .....

چه بسا روزگاری مصدق ، نفتی را ملی کند و عوایدش در جیب دولت شاهنشاهی برود ، دولت شاهنشاهی با عواید نفت  دانشگاه بسازد و دانشگاه بشود مملو از دانشجو و دانشجویان بشوند رهبران مبارزه با طاغوت.....

چه بسا روزگاری رضا شاهی بیاید و با دین و دیندار به مخالفت برخیزد ، بیاید و علما را گوشه نشین کند ، بیاید و عزاداری را به خانه ها ببرد ، بیاید و آیت الله حائری را وادار به ساختن مدرسه علمیه کند ، حوزه ای که از آن یاران امام و سردمداران انقلاب بیرون آمدند .....

چه بسا روزگاری متفقین تهران را هم محاصره کنند ، از بالای شهر روی سر مردم اعلامیه های لمن الملک بریزند ، بیایند و رضا قلدر را ببرند به جزایز قناری تا ولیعهد به جایش بنشیند ، تا ولیعهد بیاید و دوازده سالی تا سال 32 بشود نفس کشید بشود نفتی ملی کرد و بشود طالقانی ها تربیت کرد بشود روح توانستن به کالبد ملتی زد که فاصله بین مشروطه و استبدادشان به سال هم نکشد ، بشود به مردم گفت استبداد نه ، استعمار هم نه ......

چه بسا مشروطه ای بشود ، شیخ آزادیخواهی باشد ، داری مهیا شود ، اعدام شونده مستبد خوانده شود و اعدام کنندگان آزادیخواه !!!! ، مدرسی بیاید و او مرتجع شود و روشنفکران متکبر ملت پرست اهل گفتمان و آزادی بیان ، نوابی تروریست اعلام شود و منصور و قوام و تیمورتاش شهدای ملت !!! ، تا تاریخی مایه عبرت شود ،تا اگر پانزده خردادی شد و ورامین به خون نشست و بعضی هایی هم عقب زدند روح ما بگوید سربازان من در گهواره هایند .....

چه بسا خونها ریخته شود ، بنی صدر یک سالی آتش تهیه به روی لشکر خودی بریزد ، سی خرداد سال شصتی منافقین زن و مرد را در خیابان به مسلخ بکشند تا ریشه منافقین از سر این ملت کوتاه شود .....

چه بسا کربلا و محراب و بنی ساعده و سردابی باشد تا حق بماند برای اهلش .......

چه بسا خرداد و هیجده تیری باشد برای آنکه خطر انحراف در خط امام در همین نونهالی انقلاب شناخته شود ......

چه بسا انتخاباتی باشد و کسی رای بیاورد تا بفهمیم چشم فتنه کجاست ، تا بفهمیم که سینه برای آقا چاک میکنند اما وقتی آقا میگوید تقلب در انتخابات بعید است بگویند ما برای شما متاسفیم چقدر چشم و گوشتان بسته است که حق را نمی بینید ......

چه بسا تهران آشوبی بشود که تا سالها مانند بدن کودکی که تب ساده ای میکند اما در عوض تا آخر عمر بدنش راه مقابله را آموخته ، ماجرای شاخ و شانه کشی به اتمام برسد ، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ......

تاریخ مایه عبرت همگان است ، تاریخ نشانمان داد که چه طور شیخ شهید فضل الله نوری که اعدام شد مستبد و منحرف نامیده شد و اعدام کنندگان آزادیخواه ، تاریخ نشانمان داد که مردم دیدند جنازه شیخ که سه ماه تابستان بر زمین مانده بود سالم بود باز هم میگفتند شیخ مستبد و کافر است ، ما دیدیم که روحانیونی که بر زیر حکم اعدام شیخ امضا کردند را چگونه در استبداد صغیر با عمامه هایشان با نهایت خفت به دار آویختند ، ما دیدیم که چگونه اندیشه شیخ هشتاد سال بعد در انقلاب اسلامی زنده شد اما آنان که با نقاب آزادیخواهی او را به دار کشیده بودند گرفتار رضا قلدری شدند که همشان را با میخ به دیوارهای شهر آویزان کرد .....

بعضی میگویند چرا شرایط فعلی را با عصر امیرالمومنین مقایسه میکنی ، بله ، آقا هیچ گاه امیرالمومنین نمیشود ، خودشان فرمودند که من خاک پای قنبر غلام امیرالمومنینم ، اما آنان که فکر میکنند تاریخ اسلام در همان عصر خویش مرد همانانی هستند که برای انجام اصلاحات و انقلاب در ایران سراغ مقایسه و بازخوانی تاریخ گرجستان و ازبکستان رفته اند ، آنان همانانی هستند بازگشت ما به تاریخ در دیدگاه متکبر روشنفکرانه شان ارتجاع است ولی پرستش تاریخ سراسر انحلال مدرنیته از رنسانس به بعد را الگوی زندگی مدنی خویش قرار میدهند ، آنانی که جامعه ایده آلشان را نظریه پردازانی ساخته اند که  شان انسان را همتراز با حیوانات میداند ، همانانی که انسان را وحشی شریف نامیدند همانانی که انسان را شرور به ذات نامیدند، تزهایی که حال شده است راه رسیدن به سعادت با الگوی جامعه ی مدنی .

وحشی شریف در نظرتان زیباتر است یا زمانی که قرآن انسان را اشراف مخلوقات میداند؟ هر چند برخی را نیز از همان وحشی های بیابان پست تر می نامد . انسان به ذات شرور هابز به مذاقتان خوش می آید یا قرآنی که ذات انسان را نفخه ای از روح حضرت باری تعالی می داند ؟

از مقایسه تاریخ امروز با صدر اسلام وحشت دارید چون می دانید که رفتارتان شبیه خلفای غاصب و معاویه و یزید است ، از مقایسه تاریخ امروز با صدر اسلام وحشت دارید چون گمان میکنید که عاشورا فقط روزی بود در تاریخ ده محرم 61 هجری ، در حالیکه هر روز عاشوراست و عاشورا روز نیست ، عاشورا مفهومی است به گستره همه تاریخ ، عاشورا جنگ سر حکومت نیست ، عاشورا جنگ یزید است که نماد جبهه دروغ است و کفر در حالیکه در پوشش دین و راستگویی قرار دارد و در سمت دیگر نواده رسول خداست در حالی که او را دروغگو و  از دین خارج می دانند که نماد حق است و حق از روی اوست که معنی میگیرد ......

بله ، جمع تمام مسئولین این نظام ، تمامشان ، تمام شهدای این نظام ، تمامشان ، امام شهدا و همه خادمین این نظام ، جمعشان هرگز به اندازه پر قنداقه ی اباعبدالله هم نمیشوند اما به یقین تاریخ امروز شبیه ترین ایام به جمل و صفین و کربلا ی مبارکشان است .....

سخنم با طرفداران نیست که خدا را شاهد میگرم فریب و نیرنگ سردمدارانشان به حدی است که هنوز عده ای گمان میکنند که واقعا حقی از آنها ضایع شده ، سخنم با سردمداران این جبهه است که روزگاری انتخابات ها برگزار کردند و در مجلس ششم با نهایت سعیشان برای جلوگیری از ورود هاشمی با تمام تقلب هایشان نتوانستند بیش از دویست هزار رای را به ضرر او جا به جا کنند ، آنان که میدانند فرآیند جابه جایی رای حتی در انتخابات مجلس با هزاران کاندید هم، ممکن نیست ، آنان که برای جبران شکستشان جوانها را در خیابان ها به جان هم انداختند ، خدا را گواه میگیرم ، ما که چیزی برای مباهله نداریم اما به همین جان بی ارزش خدا را گواه میگیرم که اگر بر سر همین انتخابات به مباهله بایستیم هیچ کدام از سردمداران مدعی حاضر به ایستادن نخواهند بود چه رسد به اینکه برخی از خون دادن در راه اصلاحات سخن میگویند در حالیکه در ویلاهای شخصیشان دور از هیاهو برای چماق به دستان هورا میکشند ......

این قصه و غصه ها تمامی ندارد ، هر چند هم که میخواهید رجز بخوانید به ما بگویید خارجی ، بگویید کسانی که اسلام را نفهمیدند ، بگویید بنیادگرا ، ایرادی نیست ، تنها دلخوشی ما این است که چهارده قرن پس از حیات مبارک اسلام پسر پیغمبر را تنها نگذاشتیم ، دلخوشیمان قیامت به این است که از کنار لشکر یزید میگذریم و میگوییم شما سی سال بعد از پیامبر نوه او را سر بریدید .........

هر چند عذر و گناهی گردن طرفداران نیست ..........خدا خودش به الفت دوباره بین قلوب مومنین وعده داده است .

انقلاب تا ظهور می ماند. انشاالله


+ چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت0:55 قبل از ظهر | محمد سجاد نجفی |
 
 

موضوعات

سیاست و دیانت

ادب و شعر

فوتوغراف

درس تاریخ فرهنگ

 

 

مطالب اخیر

هنوز پرچم بالای گنبد ارباب سیاه است

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

اللهم جعل عواقب امورنا خیرا!!!!

مانیفست سکوت

و هنگامیکه مصیبتی بر شما نازل شد بگویید انالله و انا الیه راجعون

چرا ولايت مطلقه ؟

کسی به حسن و حلاوت به یار ما نرسد

سکوت شکست

حكم اسلام درباره مخالفان ولايت فقيه چيست؟

درس 1 تا 7 تاریخ

زبیر با ما بود تا وقتی عبدالله بزرگ نشده بود.....

اصلش: جهت قرب...

جهت درج در نشریه پنجره

...