تبليغاتX
شب همچنان سیاه است - غرب ، غروب ربوبیت بارگاه قدس در عالم خاک

 
غرب ، غروب ربوبیت بارگاه قدس در عالم خاک

 

غرب ، غروب ربوبیت بارگاه قدس در عالم خاک

الف) در بارگاه قدس(صبح نخستین)

وقتی تمامی عالم ندای الست بربکم را با قالو بلی پاسخ دادند ، بر فطرت آدمیان حک کردند ربوبیت مقامی است از خلقت تا تربیت و بازگشت پس از مرگ . بر آدمی آموختند که حتی اگر خلیفه باشد ، صورت و تجلی اسماء الهی است نه خالق صفات و اسما . چقدر سخن گفتن از مقام عبدانیت در دوران جدید دشوار است زمانیکه تو معیار تمام عالم باشی . مقدمه را کوتاه کنم و از بارگاه قدس همراه با آدم ابوالبشر به عالم خاک هبوط میکنیم  و سیری در معانی غرب داشته باشیم

ب)آدمی در عالم خاکی

انسان را بسیاری از فلاسفه ای که مبنای معرفت خویش را عقل بشری انگاشته اند حیوان ناطق معنا نامیده اند . حیوان بدان سبب که خور و خواب و شهوتش با چارپایان در تشابه است و ناطق بدان سبب که وجه تمایزی میان این اشرف مخلوقات با سایر موجودات وجود دارد . تمایزی که او را میان دره ی حیوانیت و بل هم اضل و قله مقام عندالله بودن و خلیفه الله شدن قرار داده است . این وجه تمایز بشری مقام عقل است که باطبع آن اختیار را به انسان هبه میکند و اینجاست که وی در مقام پذیرش و درک در این مقام سیر میکند که به فرمایش قرآن انا هدیناه سبیل اما شاکرا و اما کفورا .

اما این مقام عقل تیغ دو لبه ای است که هفتاد دو ملت پرورده و در تفسیر عالم با همین مقام خرد دو تمدن و دو حوزه متفاوت را بنا نموده است . تمدنی با مقام عقل در درک معنای عالم و تفسیر واژه انسان به عنوان متاله وحی که قله ی آن تمدن اسلامی است و تمدنی با استفاده از عقل به عنوان تک منبع معرفتی عالم که حتی وحی را رد و قبول میکند با نام تمدن غرب و خرد خودبنیاد .

ج)سیاحت غرب

اگر بخواهیم برای واژه غرب به دنبال معنای واحدی بگردیم به ناچار باید به ریشه های تاریخی آن نظری بیافکنیم و غرب را در گذر تاریخ معنا کنیم . آنچه امروزه تحت عنوان تمدن غرب از آن نام می بریم حاصل پدید آمدن فرهنگ مدرنیته در سرزمین های اروپای قرون وسطا می باشد . پس از دوران محنت اجتماعی که غرب در قرون وسطا متحمل شده بود و در دورانی که فقر منطق و استدلال مسیحیت و کلیسا را به چالش کشیده بود ، انسانی که در منظر کلیسا مظهر شرارت بود و ثروت برای عوام مردم مایه شر و نکبت بود ، طبقه متوسط شهری و فئودال در مقابل حصار دینی به وجود آمده در مقابل کامیابی از دنیا ایستادند و تعبیری تازه از جهان ارائه دادند تعبیری که میگفت انسان میتواند راه خویش ، را بیابد و برای هدایت و رستگاری نیازی به کلیسایی که او را شرور میخواند نیست . تفکری که کم کم سرزمین اروپا را در بر گرفت و شاید این کارخانه ی باروت را جرقه مارتین لوتر با آتش کشید که میگفت انسان خود کشیش خود است . اومانیسم یا انسان محوری و درک و معرفت از عالم دیگر بی نیاز از خدایان تثلیثی کلیسا بود و خداوند تنها مقام خالقیت داشت و ساعت سازی . آفریننده ای که عالم را به مثابه کارخانه های عظیم غرب بنا کرده و پیچ و مهره های آن را به عنوان محرک اولیه به هم متصل نموده و آن را به حال خویش رها ساخته است . خدایی که دیگر مقام بروبیت ندارد و تنها ساعت سازی است که کارخانه اش را تحویل بشر داده و چه خوب است که برای تشکر از این صاحب کارخانه روزی را اختصاص دهیم و در کنار زنگ کلیسا عشای ربانی به جا آوریم . مسیحیت به دلیل آنکه نتوانست در مقابل فلسفه دوام بیاورد ، کلیسا به سبب آنکه نتوانست تمدن جدید را تفسیر کند و خدای ساختگی و تحریف شده مسیحیان بدان سبب که غیر از فروش بهشت و جهنم و درخواست توبه از انسان ، هیچ برنامه مدونی دیگری برای زندگی بشر نداشت به خدایی مبدل گشت که وبال جان بشر رو به ترقی شده و دینداری سبب ارتجاع و عقب ماندن از قافله پیشرفت و تمدن است . با این نگاه بود که دنیای اروپایی یا همان غرب جغرافیایی اسیر خویشتن پرستی یا اومانیسم خودبنیاد شد .

حوزه های معرفتی از آسمان به زمین منتقل شد ، هر کسی می توانست انجیل را بخواند و تفسیر کند ، علوم پیشرفت کرد ، کارخانه ها بزرگ تر شد و تولیدات روز افزون . بهشتی که روحانیت مسیحی وعده داده بود را کالوین یار تندروی رانده شده مارتین لوتر به مسیحیان نشان داد . بهشت ثروت و فراوانی و یا اخلاق سرمایه داری .

آنچه گفته شد تنها بخشی از تاریخ هزار توی اروپا در پدیده مدرنیته بود . اما آنچه مایلم به آن بپردازم این است که آیا معنای غرب همان تبعیت از سرزمین های غربی کره زمین و یا اروپاست . آیا پیش از پیدایش مدرنیته در اروپا میتوان در جایی سراغ از غرب را گرفت . بیایید به جای اینکه تاریخی و جغرافیایی به غرب نظاره کنیم کمی آنرا در بستری فلسفی و دینی نظاره کنیم . اگر مراد ما از غرب سرزمینی است که انسان معیار معرفت و درک عالم است آیا این پدیده که به اومانیسم مصطلح شده است در گذشته قابل جست و جو نیست . آیا در یونان باستان نمیتوان اثری از معیار بودن انسان در آرای سوفسطاییان پیدا کرد . آیا در تمدن های اولیه نمیتوان در آرای خواص دینی جامعه تفسیر به رای از جهان و گذاشتن آن به پای دین و الهگان و خدایان خود ساخته پیدا کرد . با این تفسیر بیاییم غرب را نه به معنای سرزمین های اروپایی که به معنی فرهنگی تلقی کنیم که از قابیل تا آخرالزمان وجود داشته و خواهد داشت و آن پرستش نفس در مقابل عبدانیت است . اگر عبدانیت و تنظیم زندگی بر اساس آموزه های وحی را تز مکاتب دینی قرار دهیم آنتی تز این عبدانیت را میتوان نفسانیت و یا همان اصطلاح غرب نامید . آنچه که امروزه خیلی از در اصطلاح روشنفکران دیندار را به تکاپو انداخته است یافتن سنتز میان این دو نظریه است که گاهی تحت عنوان پروتستانتیزم اسلامی ، گاهی با واژه تجدد طلبی دینی و گاهی در لوای عصری کردن دین و قبض و بسط شریعت ظهور پیدا میکند . پس خلاصه کلام آنکه در یافتن معنای غرب از چند طریق وارد شدیم . ا)بررسی تاریخی 2)بررسی  دینی فلسفی

راه های دیگری نیز وجود دارد که کسانی همچون مرحوم سید احمد فردید  با بررسی واژه غرب در فرهنگ های متعدد و یا در اصطلاح با اتیمولوژی کردن این واژه از راهی بدیع به بررسی غرب پرداخته اند.

د)در بارگاه قدس

بی شک در عصر فعلی آنتی تز جریان غرب گرایی که تحت عناوینی چون جهانی شدن ، توسعه ، گسترش لیبرال دموکراسی دارد خویش را بر جوامع غالب میکند جریان اسلام گرایی است که داعیه دار تمدن و برنامه برای اجتماع و سیاست و اقتصاد است . تمدنی که جز نام چیزی از چارچوب های آن را نمیشناسیم و تنها می دانیم که اینگونه وعده داده شده که ان الارض یرثها عبادی الصالحون .

 

 

+ نگاشته شد در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت7:18 بعد از ظهر به دست محمد سجاد نجفی |