
پس از مدتها داشتم آرشیو عکسهایم رو نگاه می کردم
اتفاقی سری هم به عکس های پیش دانشگاهی زدم که یه دفعه این عکس خیره ام کرد ...
یادش بخیر ...
از اون نگاه هایی داره می کنه که باید ازش حساب می بردیم اما در عین حال میخواست بفهمونه که درس بخونید! اما دوستتون هم دارم!
به عمرم کمتر آدمی به این دوست داشتنی و کاریزماتیک دیدم. یادم نمی ره سال سوم خدا خدا می کردم هیج وقت معلمم نباشه چون خیلی ازش می ترسیدم اما الان بعد از این همه مدت اگر بهانه ای برای سر زدن به فرهنگ داشته باشم قطعا یکی اش دیدنه امینیانه...
بگذریم!
هنوز بعد از این ۳-۴ سال دوستش دارم ...
خیلی!
الان هم بیشتر از همیشه می فهمم با اینکه فقط یه معلم بود چقدر می فهمید! بیشتر از خیلی این دکتر مهندسایی! که فقط اسم در کردن ...
یه پیشنهاد: از این به بعد هر چند وقت یه بار یکی از بچه ها برای تجدید خاطره اون ۴ سال کذا هم که شده یه عکس رو رو وبلاگ بذاره!
البته به نظر خود من بهتره یه وبلاگ خصوصی برای این کار باز کنیم چون اینجا خیلی پر رفت وآمده! شاید بعضی چیزا رو نشه گفت!

