همه چیز یک مینیمال پست مدرن باید به گند کشیده شود. به گند. چقدر یک مینیمال پست مدرن خواندنی است؟
صدای اذان را که شنید از کاباره زد بیرون. عق زد وسط جوب آب.
دیینگ دیینگ. گوشی پی وانش را از جیبش آورد بیرون: تو باث مارو دعا کنی لوطی!
صدایی از بیرون به داخل کاباره آمد. چیزی شبیه اذان. زد بیرون. باید خراب شود. همه چیز باید خراب شود. صدایی از بیرون آمد. چیزی شبیه به اذان. دلش به هم خورد از این همه کثیفی. همراهش لرزید: تو باث مارو دعا کنی لوطی.
انگار چیزی شنیده بود. زد بیرون. نفهمیدم کاباره بود یا قهوه خانه. روی دوپا نشست جلوی در. سرش را گرفت سمت جوب آب. خواند و ریخت به هم. و زیر لب چیزی گفت.
بابا رفته بودم دنبال آرمان. رفیقم بود. بچه محل بودیم. با هم بزرگ شدیم. دانشگاه که قبول شد پدرش فرستادش آمریکا برای ادامه تحصیل. من هم رفتم بازار پادویی. راسته کفاش ها.
از آمریکا که آمده بود عوض شده بود. خیلی زیاد.
رفته بودم دنبال آرمان. راسته کفاش ها. شنیده بودم این فرنگی های بی دین از این خراب شده ها زیاد دارند. انگار کسی صدایم می کرد ولی هیچ کس نبود. آنجا صدا به صدا نمی رسید. زدم بیرون. دیگر نتوانستم دوام بیاورم. نشستم لب جوب آب. وقت ناهار بود. موبایلم زنگ زد. خودش بود. رفته بود مسجد: تو باث مارو دعا کنی لوطی!
با یک داستان دنباله دار در وبلاگ چطورید؟
+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت4:2 بعد از ظهر | سید حسین موسوی |