همراه با سیده زنان جهان به در تک تک خانه های انصار و مهاجر رفت . میگفتند اگر زودتر می آمدی در رکابت بودیم. انگار عذر تراشی از همان آغاز بهانه ی خوبی برای ترس بوده است . فرمود سرها را بتراشید و فردا منزل ما تجمع کنید . فردا میشد سر تراشیده ها را با انگشتان دست شمرد . صدای حضرت بلند شد . علی تنهاست......
40 منزل تا رسیدن به مقصد راه بود ، سه هزار تن همراهش در رکاب بودند ، از مدینه تا مکه از مکه تا کربلا . به کربلا که رسید ، یاران را در خیمه جمع فرمود ، یاران را شمرد. 72 نفر . هر چند از 50 سال پیش بیشتر بود اما صدای بانو بلند شد . حسین تنهاست .....
حضرت فرموده بود ، برای شناخته نشدن در شهر به هم سلام نکنید ، گفته بودند اگر فرزندش را بیابیم ، سر از تنش جدا خواهیم کرد . حضرت برای آخرین نایبش نوشت تا زمان معلوم خداحافظ . وقتی نامه بین شیعیان پیچید ، مردم میگفتند مهدی تنهاست .....
شیخ صدایش بلند شد ، این ها که شما نقل مجلستان شده ، هلاک مسلمین بلاد ایران را به دنبال دارد ، این مشروطه بنا شده پی حریتی است که با اسلام ناسازگار است ، من نه به خاطر روس ضد انگلیسم نه به خاطر مشروطه ضد اسلام ، زیر پرچم کنسولگری که لوای کفر بر بام آن آویخته باشد هم نمیروم ، مردادماه که به دار آویختندش ، آنان که پرچم بر بام خانه خویش آویخته بودند در گوش های هم زمزمه میکردند ، شیخ تنهاست ......
خانه اش شده بود قلعه خرابه های جنگل ، رفیقش اسلحه بود و همدمش جنگلی های حریت طلب ، چند وقتی رضا پالونی دنبالش بود ، روسیه که باج حمایت میخواست فروختش ، رعیت شمال هم که به سنار سه شای قذاقها راضی شدند و سینه سپر قذاقها کردند ، خالو قربان که سرهنگی گرفته بود میرزا را به عمارت پهلوی فروخت ، صدای مردم بلند شد میرزا تنهاست......
تیر که به مغز منصور خورد ، گفتند بیا فرار کن از این مملکت برو جای دیگه ، میگفت کار ما تمام نشده ، اینها خلاف شرع میکنند و باید بروند ، شب هنگام وقتی به سمت دار میرفتند با هم اذان گفتند ، الله اکبر قبل از شهادت ، وقتی تنش با چوبه دار یکی شد صدای مردم بلند شد سید تنهاست .....
میگفت این سید اولاد پیغمبره نباید تنها گذاشتش ، ریختند به خیابان ، از ژاله گرفته تا 24 اسفند ، شمال و جنوب شهر همه میگفتند سید اولاد پیغمبر تنها نیست . آقا روح الله در تاریخ تنها نشد انقلاب شد .
هجمه ها که شروع شد ، سپرها که به زمین انداخته شد ، آنها که کم آوردند از میدان فرار کردند ، آنها که از فحش خوردن میترسیدند اعلامیه و بیانیه دادند ، آنها که فکر کردند دنیا همین بورژوای بام تهران است ، آنها که فکر کردند حریت روشنفکری همان است که امام فریاد میزد ، آنها که گفتند اگر کمی زود می آمدید ما بودیم ، آنها که گفتند نه علی نه معاویه ، آنها که تا فتنه ای شد فکر کردند آخر الزمان شده و چه خونها که اسلام ریخته و چه ظلم ها که اینها میکنند، آنها که فکر کردند ظاهر همه مانند باطنشان است ، آنها که فریب دادند و فریبکار خواندند ، آنها که تاریخ را به مصاف خودشان کشیدند خبر نداشتند که چند دهه ای شده که دیگر علی تنها ...........