چوب خطهایی که روی دیوار خط زده بودم تمام شده بود ، دیشب اصلا نمیشد خوابید ، چند باری تصمیم گرفتم صورتم رو انقدر به زمین بکوبم تا زودتر کار رو تموم کنم . بُغ کردم گوشه ی دیوار و چشمم رو انداختم به سوراخی که روی در آهنی تعبیه کرده بودند .
صدای قیژ قیژ آهنی درها و تق تق کفشها و چکمه ها نزدیک تر میشد . یک دفعه نوری ریخت توی صورتم . لنگه در رو که جابه جا کرد ، تمام در و دیوار روشن شد . نگاهم به چوب خط های روی دیوار گره خورد . وقتش بود .
دو طرف بازوهام رو گرفتند و توی راهرو دست بسته من رو میبردند . شاید 2 دقیقه بیشتر وقت نداشتم . دارم مسلمون می میرم یا نه ؟ اصلا نکنه این حرفا همش دروغ باشه . حیف این عمر که با خرافات گذشت . اگه راست باشه چی ، بی اختیار یاد تسبیحم می افتم ، شروع میکنم به ذکر ، الهی العفو ...
بی فایده است . دو سه تایی که میگم ته دلم شروع میکنه به سوختن ، چشمام سیاهی میره ، دلم میخواد فرار کنم اما هیچ حسی توی پاهام نیست ، سمت چپ و راست هم که فقط دیوار بلنده سیمانیه و نگاه کن که چه جوری یه مشت خاک و آب وسیمان و گل وقتی به هم میچسبند تو رو اسیر محیط خودشون میکنند ، اصلا اگه یکی مثل من نبود که اینها جفت هم نمیشدند. چه میدونی شاید اون معمار هم سرنوشت تو رو داره . چشمم بی اختیار میافته به بند انگشتم که یکی یکی با سبابه دستم دارن التماس میکنن . اینجا آدم به همچی شک میکنه . اگه بمیرم چی میشه . اگه این حرفا راست باشه من بیچارم . تو این یه دقیقه چی کار کنم . خدایا تو رو خدا منو ببخش . یهو یاد بابام افتادم میگفت سپهسالار یه روز توی یه مجلس عمومی داد به هفتاد دلیل ثابت میکنم خدا نیست . وقتی رضا شاه گرفتش و خواست بکشتش لحظه آخر داد زد تو رو خدا منو ببخش . رضا شاه گفت تو که گفتی به هفتاد دلیل اثبات میکنی خدا نیست . خندم میگیره این دم آخری به چی دارم فکر میکنم . توی ذهنم به خودم دری وری میگم . نمیتونه ذهنم رو متمرکز کنم .
وارد حیاط که شدم گرگ و میشی هوا بدنم رو مور مور میکرد . یه لحظه سرم رو بالا گرفتم . یه گروهان با تفنگ در حال رژه توی حیاطه . گوشه دیوار چندتا تنه چوب رو محکم به زمین بستند . هنوز چند ثانیه ای تا رسیدن فرصت هست . یعنی چی میشه . بیچاره شدم . خیلی دست پاچم انگشت اشاره تند تند روی بندهای انگشت حرکت میکنه . الهی العفو ...
نفسم دیگه بالا نمیاد . پاهام دیگه از حرکت ایستادند . من رو به سمت جوخه میکشونند . نیمه افتاده به جوخه تکیه میدم . چند ثانیه ای فرصت میده . حاضری توی کثیف ترین جای دنیا باشی ، حاضری توی لجن و فاضلاب باشی اما به این جوخه تکیه نداده باشی . چند ثانیه ای برات سکوت میکنند . صدای کشیدن گلگدنها میاد . بی اختیار چشمهام رو بستم . تموم شد . بیچاره شدم . هیچی برای اون دنیا همراهم نیست . بیچاره شدم . بیچاره شدم .
آتش . تق تق تق تق تق تق .
تمام تیرها مشقی بود اونروز . از فردا که دوباره من رو ول کردند ، روزمرگیم شروع شد انگار هیچ وقت مردن سراغ من رو نمیگیره . دیگه برام مهم نبود که چی میشه . همون روزمرگی ها دوباهر شروع شد . تا ببینیم دوباره کی کشون کشون ما را به سمت جوخه میبرند ......
پی نوشت :
1)در زندگی همه ما لحظاتی هست که تا مرگ کسری از ثانیه فاصله داریم . لحظاتی که زبانمان بند می آید ، خون به مغز نمیرسه ، تمام بدنت سرد میشه ، موهات تنم سیخ میشه و فکر کامل از کار می افتد ، لحظاتی که تا تمام میشوند دوباره همان آَش است و همان کاسه
2)در زندگی ما لحظات کمی است که به مرگ فکر میکنیم . برای همین لحظات زیادی است که گناه میکنیم .
3)آنها که با رسم شهادت و کوچیدن خو گرفته اند حتی اگر مانند حر دل اهل بیت را شکته باشند ، هیچ غمی از لحظه آخر ندارند ، آنها دنیا در کامشان هلاهل است و شهادت و مرگ عسل . به جای عافیت طلبی از خدا میخواهم تا در معرکه ی نبرد ، در اوج ترسها و اظطراب ها ، شهادت را نصیب ما کند . ما هیچ توشه ای برای پس از مرگ نداریم غیر از همین خون بی مقدار